صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 16 تا 24 , از مجموع 24
  1. Top | #16

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.65
    نوشته ها
    6,331
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,033
    تشکر تشکر شده 
    2,879
    تشکر شده در
    1,263 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 4 روز 17 ساعت 7 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه 50 ثانيه
    به نظرم توی داستانی که برای منا می نویسید، باید خود صحنه واقعه رو خیلی دقیق توصیف کنید و یک جورایی شور محشر رو که خیلی خیلی به این ماجرا شبیه به تصویر بکشید
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    عقل سرخ (01-09-16)

  3. Top | #17

    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    832
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.06
    نوشته ها
    54
    تشکر تشکر کرده 
    88
    تشکر تشکر شده 
    111
    تشکر شده در
    51 پست
    آنلاين
    15 ساعت 43 دقيقه 6 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 6 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط پریسا نمایش پست ها
    موضوع قشنگیه حتما تو این مدت روش کار می کنم
    چرا که نه برام بفرستید ممنون می شم ازتون
    چشم سر می زنم
    راستی در مورد مدافعان حرمم اگه موضوعی به ذهنتون رسید برام بفرستید
    ممنون الان کپیش می کنم می خونم راستی شما می تونی برام خصوصی بفرسنتی کارت دارم

  4. 2 کاربر مقابل از پریسا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شیدا (21-07-16), عقل سرخ (01-09-16)

  5. Top | #18

    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    832
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.06
    نوشته ها
    54
    تشکر تشکر کرده 
    88
    تشکر تشکر شده 
    111
    تشکر شده در
    51 پست
    آنلاين
    15 ساعت 43 دقيقه 6 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 6 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    به نظرم توی داستانی که برای منا می نویسید، باید خود صحنه واقعه رو خیلی دقیق توصیف کنید و یک جورایی شور محشر رو که خیلی خیلی به این ماجرا شبیه به تصویر بکشید
    خیلی سخته نکه اونجا نبودیم اینا
    بعدشم اصلا نمی دونم چرا روون نمی نویسم قبلنا خیلی رون تر بودم
    بد جور کلافه شده ام از دست خودم

  6. 2 کاربر مقابل از پریسا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شیدا (21-07-16), عقل سرخ (01-09-16)

  7. Top | #19

    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    832
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.06
    نوشته ها
    54
    تشکر تشکر کرده 
    88
    تشکر تشکر شده 
    111
    تشکر شده در
    51 پست
    آنلاين
    15 ساعت 43 دقيقه 6 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 6 ثانيه
    سلام بچه ها این نوشته ور به دو صورت ویرایش کردم
    نمی دونم خوب شده یا نه ولی ممنون می شم بخونین نظرتونو بگین
    وارد اتاق شد. قبل ورود بوی عطر گل نرگس به مشامش رسید که همیشه برایش عطری از آرامش بود.
    آهسته وارد اتاق شد و به کنار تخت رفت و گوشه ای از آن نشست.نگاهی به عکس های روی عسلی کنار تخت انداخت و لبخند محوی رو لبهایش نقش بست. قاب عکسی را برداشت و به ان چشم دوخت. چشمانش می سوخت و او سعی می کرد آن قطره تو مزاحم اشک را از چشمش دور کند.
    دستش را روی قفسه ی سینه اش گذاشت:درد لعنتی کی دست از سرم بر میداری؟
    آنقدر دردش شدت گرفت که دیگر نای نشستن نداشت مجبور شد روی تخت دراز بکشد و چشمانش را از درد برای مدت کوتاهی ببندد.
    -:مامان چرا قلب من این همه درد می کنه؟
    مادرش که مشغول مرتب کردن موهای خرمالویی پسرش بود با لبخندی جلو آمد و صورتش را بوسید و گفت:چون که خدا تو قلب ته.
    -:چرا شما و بابا قلبتان درد نمیگیره؟یعنی خدا تو قلب شما نیست؟
    مادرش دیگر به جای لبخند چند لحظه پیش دلهره بر چهره اش نمایان شده بود با کمی مکث گفت:چرا علی جان خدا تو قلب همه هست ولی تو قلب تو خیلی بیشتره و ....
    دیگر نمی دانست چه جوری برای پسرش توضیح دهد علی که این را فهمیده بود دیگر سوالی نپرسید ولی دستش را روی قلبش گذاشت و زیر لب زمزمه کرد:خدا تو. تو قلب منیمنی.پس بهم خیلی نزدیکی....
    .
    با صدای غرش آسمان و رعد و برقی که صداش به گوش می رسید چشمانش را باز کرد و همان طور که دراز کشیده بود سرش را به سمت پنجره ی اتاق چرخاند.
    قطرات باران آرام آرام به روی زمین می ریخت و همه جا را خیس کرده بود. قاب عکس روی سینه اش بود. آن را در دستش گرفت و به سمت پنجره رفت.
    پنجره را باز کرد باد سردی همراه باران وارد اتاق شد. چشمانش را بست و قطره تو اشکش با قطره تو بارو ن که به صورتش می خورد قاطی شد.
    به خود که آمد لرزی در بدنش حس کرد خواست پنجره را ببندد که ناگهان قاب عکس مادرش از دستش افتاد و شکست.
    نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت.9 شب را نشان میداد.و هنوز از مادر و پدرش خبری نبود.
    از صبح دلشوره امانش را بریده بود.
    مادرش که صف برای خریده بیرون رفته بود حتی گوشیش را هم جواب نمی داد.
    پدرش هم که وقتی از بعد از ظهر از بیمارستان تماس گرفته بودند از خانه رفته بود و تا این وقت شب خبری ازش نبود.
    کلافه شده بود. هنوز هم وقتی پدرش از خانه بیرون می رفت یادش هست که چقدر دستپاچه و رنگ پریده بود.
    تصمیم گرفت ب حیاط برود.
    همیشه گردش شب تو هوای بارونی را دوست داشت. عاشق ماه و ستاره بود از وقتی که یادش می آمد مادرش هر شب با او در حیاط قدم می زد حتی تاب ی که در کناری از حیاط بود برایش پر بود از خاطره ی مادرش.
    کل اه بورانی اش را روی سرش انداخت و تا زیاد خیس نشود و به سمت حوض کنار حیاط رفت که گلدان های شمعدانی در کنار آن قرار داشت.
    تازه خاکش را عوض کرده بودند. همیشه از این کارها دوست داشت انجام دهد و این تنها کاری بود که مادرش اجازه ی انجامش را میدهد.
    با یاد آوری این خاطرات چشمش دوباره تر شد و قلبش دوباره تیر کشید. آرام به سمت تاب رفت با اینکه از باران خیس بود ولی روی آن نشست و به تنهایی تاب خورد و چشم به آسمان دوخت.
    دقایقی بعد پدر با ماشین وارد حیاط شد و علی به ذوق اینکه مادرش نیز همراهش آمده است از جا بلند شد. ولی همین که پدر از ماشین پیاده شد و او را تنها دید به سمتش رفت و با نگرانی نگاهی به چهره ی خسته و نگران پدر انداخت و را صدایی که به وضوح می لرزید گفت:بابا مامان کو؟
    پدرش که سعی می کرد ناراحتی اش را بروز ندهد با آرامی و صدایش که بغض داشت گفت:علی جان تو این هوا تو حیاط چیکار می کنی؟
    و علی هم چنان منتظر به چشمان پدر خیره شد.
    -:مامان تو بابا......
    اشک های پدر بر روی صورتش ریخت حتی قطراتی باران هم نتوانست گریه اش را پنهان کند.
    ******
    علی در روی تختی دراز کشیده بود و دوران نقاهت را می گذراند. به بیرون نگاهی انداخت هر چند می دانست انتظار بی فایده اس
    و مادرش دیگر ب. نخواهد گشت. دستش را روی قلبش گذاشت و اشک هایش سرازیر شد.
    پدر که لباس تیره ای بر تن داشت وارد اتاق شد و کنار تخت علی نشست و با محبتی پدرانه اشک های پسرش را پاک کرد و گفت:گریه نکن پسرم برای قلبت خوب نیست.
    -:می خوام مامان و ببینم خواهش می کنم.
    پدرش از التماس علی نتوانست حرفی بزند. کمک کرد که او بلند شود و با هم رهسپار شدند.
    علی آرام کنار سنگ قبر تیره رنگی که اسم مادرش روش هک شده بود نشست. سر بر روی آن گذاشت گفت:تو از این پس همیشه همراه منی.




  8. 2 کاربر مقابل از پریسا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شیدا (22-07-16), عقل سرخ (01-09-16)

  9. Top | #20

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.65
    نوشته ها
    6,331
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,033
    تشکر تشکر شده 
    2,879
    تشکر شده در
    1,263 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 4 روز 17 ساعت 7 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه 50 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط پریسا نمایش پست ها
    سلام بچه ها این نوشته ور به دو صورت ویرایش کردم
    نمی دونم خوب شده یا نه ولی ممنون می شم بخونین نظرتونو بگین
    وارد اتاق شد. قبل ورود بوی عطر گل نرگس به مشامش رسید که همیشه برایش عطری از آرامش بود.
    آهسته وارد اتاق شد و به کنار تخت رفت و گوشه ای از آن نشست.نگاهی به عکس های روی عسلی کنار تخت انداخت و لبخند محوی رو لبهایش نقش بست. قاب عکسی را برداشت و به ان چشم دوخت. چشمانش می سوخت و او سعی می کرد آن قطره تو مزاحم اشک را از چشمش دور کند.
    دستش را روی قفسه ی سینه اش گذاشت:درد لعنتی کی دست از سرم بر میداری؟
    آنقدر دردش شدت گرفت که دیگر نای نشستن نداشت مجبور شد روی تخت دراز بکشد و چشمانش را از درد برای مدت کوتاهی ببندد.
    {جایگزین: از درد دراز کشید و چشمانش را بست}
    -:مامان چرا قلب من این همه درد می کنه؟
    مادرش که مشغول مرتب کردن موهای خرمالویی پسرش بود با لبخندی جلو آمد و صورتش را بوسید و گفت:چون که خدا تو قلب ته.
    -:چرا شما و بابا قلبتان درد نمیگیره؟یعنی {مگه} خدا تو قلب شما نیست؟
    مادرش دیگر به جای لبخند چند لحظه پیش دلهره بر چهره اش نمایان شده بود با کمی مکث گفت {جایگزین: خنده از صورت مادر محو شد و گفت} :چرا علی جان خدا تو قلب همه هست ولی تو قلب تو خیلی بیشتره و ....
    دیگر نمی دانست چه جوری برای پسرش توضیح دهد علی که این را فهمیده بود دیگر سوالی نپرسید ولی دستش را روی قلبش گذاشت و زیر لب زمزمه کرد:خدا تو. تو قلب منیمنی.پس بهم خیلی نزدیکی....
    .
    با صدای غرش آسمان و رعد و برقی که صداش به گوش می رسید چشمانش را باز کرد و همان طور که دراز کشیده بود سرش را به سمت پنجره ی اتاق چرخاند.
    قطرات باران آرام آرام به روی زمین می ریخت و همه جا را خیس کرده بود. قاب عکس روی سینه اش بود. آن را در دستش گرفت و به سمت پنجره رفت.
    پنجره را باز کرد باد سردی همراه باران وارد اتاق شد. چشمانش را بست و قطره تو اشکش با قطره تو بارو ن که به صورتش می خورد قاطی شد.
    به خود که آمد لرزی در بدنش حس کرد خواست پنجره را ببندد که ناگهان قاب عکس مادرش از دستش افتاد و شکست.
    نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت.9 شب را نشان میداد.و هنوز از مادر و پدرش خبری نبود.
    از صبح دلشوره امانش را بریده بود.
    مادرش که صف برای خریده بیرون رفته بود حتی گوشیش را هم جواب نمی داد.
    پدرش هم که وقتی از بعد از ظهر از بیمارستان تماس گرفته بودند از خانه رفته بود و تا این وقت شب خبری ازش نبود.
    کلافه شده بود. هنوز هم وقتی پدرش از خانه بیرون می رفت یادش هست که چقدر دستپاچه و رنگ پریده بود.
    تصمیم گرفت ب حیاط برود.
    همیشه گردش شب تو هوای بارونی را دوست داشت. عاشق ماه و ستاره بود از وقتی که یادش می آمد مادرش هر شب با او در حیاط قدم می زد حتی تاب ی که در کناری از حیاط بود برایش پر بود از خاطره ی مادرش.
    کل اه بورانی اش را روی سرش انداخت و تا زیاد خیس نشود و به سمت حوض کنار حیاط رفت که گلدان های شمعدانی در کنار آن قرار داشت.
    تازه خاکش را عوض کرده بودند. همیشه از این کارها دوست داشت انجام دهد و این تنها کاری بود که مادرش اجازه ی انجامش را میدهد.
    با یاد آوری این خاطرات چشمش دوباره تر شد و قلبش دوباره تیر کشید. آرام به سمت تاب رفت با اینکه از باران خیس بود ولی روی آن نشست و به تنهایی تاب خورد و چشم به آسمان دوخت.
    دقایقی بعد پدر با ماشین وارد حیاط شد و علی به ذوق اینکه مادرش نیز همراهش آمده است از جا بلند شد. ولی همین که پدر از ماشین پیاده شد و او را تنها دید به سمتش رفت و با نگرانی نگاهی به چهره ی خسته و نگران پدر انداخت و را صدایی که به وضوح می لرزید گفت:بابا مامان کو؟
    پدرش که سعی می کرد ناراحتی اش را بروز ندهد با آرامی و صدایش که بغض داشت گفت:علی جان تو این هوا تو حیاط چیکار می کنی؟
    و علی هم چنان منتظر به چشمان پدر خیره شد.
    -:مامان تو بابا......
    اشک های پدر بر روی صورتش ریخت حتی قطراتی باران هم نتوانست گریه اش را پنهان کند.
    ******
    علی در روی تختی دراز کشیده بود و دوران نقاهت را می گذراند. به بیرون نگاهی انداخت هر چند می دانست انتظار بی فایده اس
    و مادرش دیگر ب. نخواهد گشت. دستش را روی قلبش گذاشت و اشک هایش سرازیر شد.
    پدر که لباس تیره ای بر تن داشت وارد اتاق شد و کنار تخت علی نشست و با محبتی پدرانه اشک های پسرش را پاک کرد و گفت:گریه نکن پسرم برای قلبت خوب نیست.
    -:می خوام مامان و ببینم خواهش می کنم.
    پدرش از التماس علی نتوانست حرفی بزند. کمک کرد که او بلند شود و با هم رهسپار شدند.
    علی آرام کنار سنگ قبر تیره رنگی که اسم مادرش روش هک شده بود نشست. سر بر روی آن گذاشت گفت:تو از این پس همیشه همراه منی.


    به نظرم از دو نظر باید روش کار کنید
    یکی زبان و نوع نوشته و قلمه
    و یکی هم ساختار داستان

    راجع به زبان یه قسمت هایی رو که بنظرم عوض بشن بهتر میشه رو قرمز کردم

    در مورد ساختار داستان هم باید یه مقداری روی گره داستان بیشتر کار کنید. این داستان چه پیرنگ یا طرحی داره؟ یعنی توی چند جمله (اصطلاحا خطی داستان) رو بگید.
    چیزی که من فهمیدم این بود: یه پسری که مادرش رو دوست داره و بیماری قلبی داره، بعدش مادرش فوت می کنه و اون غم مادر داره. به نظرم این پیرنگ و طرح ناقصیه، نیاز داره که یه چیزی بهش اضافه بشه
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  10. 3 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (26-07-16), عقل سرخ (01-09-16), پریسا (25-07-16)

  11. Top | #21

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.65
    نوشته ها
    6,331
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,033
    تشکر تشکر شده 
    2,879
    تشکر شده در
    1,263 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 4 روز 17 ساعت 7 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه 50 ثانيه
    کتاب مبانی داستان نویسی آقای مستور کتاب خوب و کوتاه و مفیده.
    به نظرم بخونیدش
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  12. 3 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (26-07-16), عقل سرخ (01-09-16), پریسا (25-07-16)

  13. Top | #22

    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    832
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.06
    نوشته ها
    54
    تشکر تشکر کرده 
    88
    تشکر تشکر شده 
    111
    تشکر شده در
    51 پست
    آنلاين
    15 ساعت 43 دقيقه 6 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 6 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    به نظرم از دو نظر باید روش کار کنید
    یکی زبان و نوع نوشته و قلمه
    و یکی هم ساختار داستان

    راجع به زبان یه قسمت هایی رو که بنظرم عوض بشن بهتر میشه رو قرمز کردم

    در مورد ساختار داستان هم باید یه مقداری روی گره داستان بیشتر کار کنید. این داستان چه پیرنگ یا طرحی داره؟ یعنی توی چند جمله (اصطلاحا خطی داستان) رو بگید.
    چیزی که من فهمیدم این بود: یه پسری که مادرش رو دوست داره و بیماری قلبی داره، بعدش مادرش فوت می کنه و اون غم مادر داره. به نظرم این پیرنگ و طرح ناقصیه، نیاز داره که یه چیزی بهش اضافه بشه
    سلام ممنون از نظرتون
    ولی فکر کنم نتونستم خوب بیان کنم
    که این پسر مشکل قلبی داشته و مادرش دچار مرگ مغزی میشه و قلبش اهدا می کنه به پسرش
    اصلا داستان اینه
    ولی انگار موفق به بیانش نشدم

  14. 3 کاربر مقابل از پریسا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (26-07-16), شیدا (25-07-16), عقل سرخ (01-09-16)

  15. Top | #23

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.65
    نوشته ها
    6,331
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,033
    تشکر تشکر شده 
    2,879
    تشکر شده در
    1,263 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 4 روز 17 ساعت 7 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه 50 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط پریسا نمایش پست ها
    سلام ممنون از نظرتون
    ولی فکر کنم نتونستم خوب بیان کنم
    که این پسر مشکل قلبی داشته و مادرش دچار مرگ مغزی میشه و قلبش اهدا می کنه به پسرش
    اصلا داستان اینه
    ولی انگار موفق به بیانش نشدم
    آها
    من متوجه نشدم این رو.
    پس بیشتر بهش بپردازید.

    ولی بازم به نظرم یه چیز کم داره...

    مثلا باید علت مرگ مغزی مادر یه ارتباطی با علی پیدا کنه...
    مثلا از درد کشیدن علی یه حالتی پیش بیاد که مادرش دچار مشکل بشه و بعدش قلبش به علی اهدا بشه
    ویرایش توسط شیدا : 25-07-16 در ساعت 18:14
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  16. 2 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (26-07-16), عقل سرخ (01-09-16)

  17. Top | #24

    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    832
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.06
    نوشته ها
    54
    تشکر تشکر کرده 
    88
    تشکر تشکر شده 
    111
    تشکر شده در
    51 پست
    آنلاين
    15 ساعت 43 دقيقه 6 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 6 ثانيه
    علت مرگ مغزی تصادف هستش ولی باشه
    به صورت واضح بیان می کنم اینا رو
    ممنون از حضورت

  18. 3 کاربر مقابل از پریسا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (27-07-16), شیدا (26-07-16), عقل سرخ (01-09-16)

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1