صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 24
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    832
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    54
    تشکر تشکر کرده 
    88
    تشکر تشکر شده 
    111
    تشکر شده در
    51 پست
    آنلاين
    15 ساعت 43 دقيقه 6 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 15 ثانيه

    .......تا داستان

    سلام
    تو این تایپیک از همه دوستان خواهش می کنم بیان و نظرات و ایرادهای
    نوشته ها رو بگن تا بتونم نوشته های بهتری ارائه بدم

  2. 2 کاربر مقابل از پریسا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (16-01-16), شیدا (14-01-16)

  3. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.73
    نوشته ها
    6,267
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,012
    تشکر تشکر شده 
    2,844
    تشکر شده در
    1,232 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 1 روز 16 ساعت 52 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 11 دقيقه 44 ثانيه
    سلام
    خیلی خوبه
    من الان باید برم، فردا انشالله در بحث مشارکت می کنم
    ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  4. 2 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (16-01-16), پریسا (14-01-16)

  5. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    832
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    54
    تشکر تشکر کرده 
    88
    تشکر تشکر شده 
    111
    تشکر شده در
    51 پست
    آنلاين
    15 ساعت 43 دقيقه 6 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 15 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    سلام
    خیلی خوبه
    من الان باید برم، فردا انشالله در بحث مشارکت می کنم
    سلام ممنون فقط اون یکی رو حذف کنید من نمی تونم
    مرسی

  6. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    832
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    54
    تشکر تشکر کرده 
    88
    تشکر تشکر شده 
    111
    تشکر شده در
    51 پست
    آنلاين
    15 ساعت 43 دقيقه 6 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 15 ثانيه


    حس های تمام نشدنی


    سر زمینیم پر از حس نفس های توست
    وتو
    هم چنان برایم تاریخی از اوج بودنی
    تا وقتی که
    چشمانم بسته شود
    و در کنارت آرام گیرم
    مهربانترینم.
    *****
    کنار تخت نشسته بود و عکسش را در اغوش گرفته بود. ساعت ها بود که منتظر رسیدن بود.
    چشم هایش سنگین شد. به خواب رفت سرش را روی تخت گذاشت و به خواب رفت.
    ****
    به دنبالش همه جا را می گذشت همه جا تاریک بود جز سیاهی چیزی نمی دید.
    روزنه ای از دور دید به سمت نور رفت.
    انگار پیدایش کرده بود. ولی هر جا را نگاه می کرد اثری نمی دید.
    از پشت چادرش را گرفت تا اینکه به سمتش برگشت.
    با لبخندی که به او زد از او دور تر دور تر شد.
    ****
    بدنش به وضوح می لرزید. سر بلند کرد تاریکی شب رو به سپس وی صبح بود.
    از اتاق بیرون آمد. هنوز کسی نیامده بود.
    دوباره گوشی را برداشت و برای هزارمین بار شماره ها را گرفت ولی اپراتور تلفن مثل همیشه جواب داد:مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد.
    با عصبانیت تلفن را گوشه اتاق پرت کرد.
    صدای اذان را شنید بلند شد و به حیاط رفت. اهان از ماهی هایی که برای عید خریده بود داخل حوض بود.
    شمعدانی های مادرش هنوز هم عطر مادرش را می داد.
    چقدر دلش برای مادرش تنگ شده بود.
    چشم هایش پر از اشک شد. سرش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت:خدایا مراقبش باش.
    ولی دست خودش نبود دلشوره داشت. وضو گرفت و باز هم به اتاق مادرش برگشت
    سجادیه ی مادرش روی طاقچه ی کنار تخت بود. برداشت و به نماز ایستاد.
    سر بر سجده گذاشت و گریه اش بلند شد خودش هم حال خودش را نمی دانست.
    چند روز بیشتر نبود که مادرش را ندیده بود روزی که مادر بهش زنگ زد چقدر انرژی گرفت. صدای خنده های مادر همیشه برایش پر بود از انرژی.
    با صدای باز شدن در از جا بلند شد و با عجله به سمت در رفت. با دیدن برادر و پدرش خنده به چهره اش برگشت ولی همین که نگاه نگران و خسته ی آنها را دید که با نگرانی به او چشم دوخته اند حس های بد این چند ساعت دوباره برگشت.
    -:چیزی شده؟
    پدر و برادرش سر به زیر انداختند و سکوت کردند.
    ****
    پشت در ای سی یو به زمین نشسته بود و با صدای بلند گریه می کرد. هیچ کس نمی توانست آرامش کرد.
    دکتر که آمد آمد او را در این حال دید گفت:آقای مختاری از شما بعید است این چه کاری ایست.
    علی بلند شد با چشم های پف کرده و به دکتر با نگاهی پر از التماس : آقای دکتر التمایتون می کنم بگذارید برم مادر مو ببینم.
    دکتر گفت:آخه ایشون بی هو شن
    -:بگذارید برم اون منتظر منه خودم دیدم بهم گفت بیا تو دو خدا بذارید برم.
    لباس مخصوص را پوشید و به اتاق وارد شد قبل از اینکه برود نگاهی به پدر و برادرش انداخت که رفتنش را نگاه می کردند.
    کنار جسم مادر نشست دستان لاغرش را در دس ت گرفت و بوسه ای بر آن زد.
    -:مادر اگر بدونی که چقدر د لتنگتم همین الان بلند میشی.
    و قطرات اشک بود که از چشمانش بر روی دستان مادر می ریخت.
    مادر از شنیدن صدای علی چشم هایش را باز کرد:اومدی مادر چقدر منتظرت بودم.
    علی لبخند به لبش آمد خواست کار را خبر کند که با اشاره ی دست مادرش نشست.
    -:بشین علی جان می خوام ببینمت.
    علی و مادرش با هم حرف می زدند و علی بعد از مدتها دلتنگی خنده های مادرش را دید.
    مادر چشم هایش را بست. صدای دستگاه بلند شد.
    علی مات به آمدن پرستارها نگاه می کرد.
    دستگاه شوک روی سینه ی مادرش بود. و او هم چنان در شوک این اتفاقات بود.
    *******
    کنار خیابان نگه داشت و یه دسته گل مریم خرید با یک شیشه گلاب.
    کنار سنگ قبر مادرش زانو زد و با گلاب سنگش را شست گلهای مریم را پر پر کرد می دانست مادرش عاشق عطر گل مریم است.






  7. 3 کاربر مقابل از پریسا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ارغوان (16-01-16), خیالِ کج (16-01-16), شیدا (15-01-16)

  8. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    754
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.20
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    201
    تشکر تشکر کرده 
    357
    تشکر تشکر شده 
    526
    تشکر شده در
    190 پست
    آنلاين
    1 روز 9 ساعت 54 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 59 ثانيه
    سلام
    داستان قشنگی بود و قلم روانی داشتید. فقط بعضی جملات و کلمات اشکال ویراستاری جزئی دارن. مثلا به دنبالش همه جا را می گذشت به نظرم میشه گفت همه جا را به دنبالش می گشت
    یا "از پشت چادرش را گرفت . به سمتش برگشت . لبخندی زد و از او دورتر و دورتر شد."
    البته این ها تا حدی سلیقه ایه.
    از هر چه می رود سخن دوست خوش ترست...

  9. 3 کاربر مقابل از ارغوان عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (16-01-16), شیدا (16-01-16), پریسا (16-01-16)

  10. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره عضویت
    303
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.45
    نوشته ها
    805
    نوشته های وبلاگ
    5
    تشکر تشکر کرده 
    1,336
    تشکر تشکر شده 
    939
    تشکر شده در
    261 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 12 ساعت 11 دقيقه 26 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    12 دقيقه 41 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط پریسا نمایش پست ها


    حس های تمام نشدنی


    سر زمینیم پر از حس نفس های توست
    وتو
    هم چنان برایم تاریخی از اوج بودنی
    تا وقتی که
    چشمانم بسته شود
    و در کنارت آرام گیرم
    مهربانترینم.
    *****
    کنار تخت نشسته بود و عکسش را در اغوش گرفته بود. ساعت ها بود که منتظر رسیدن بود.
    چشم هایش سنگین شد. به خواب رفت سرش را روی تخت گذاشت و به خواب رفت.
    ****
    به دنبالش همه جا را می گذشت همه جا تاریک بود جز سیاهی چیزی نمی دید.
    روزنه ای از دور دید به سمت نور رفت.
    انگار پیدایش کرده بود. ولی هر جا را نگاه می کرد اثری نمی دید.
    از پشت چادرش را گرفت تا اینکه به سمتش برگشت.
    با لبخندی که به او زد از او دور تر دور تر شد.
    ****
    بدنش به وضوح می لرزید. سر بلند کرد تاریکی شب رو به سپس وی صبح بود.
    از اتاق بیرون آمد. هنوز کسی نیامده بود.
    دوباره گوشی را برداشت و برای هزارمین بار شماره ها را گرفت ولی اپراتور تلفن مثل همیشه جواب داد:مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد.
    با عصبانیت تلفن را گوشه اتاق پرت کرد.
    صدای اذان را شنید بلند شد و به حیاط رفت. اهان از ماهی هایی که برای عید خریده بود داخل حوض بود.
    شمعدانی های مادرش هنوز هم عطر مادرش را می داد.
    چقدر دلش برای مادرش تنگ شده بود.
    چشم هایش پر از اشک شد. سرش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت:خدایا مراقبش باش.
    ولی دست خودش نبود دلشوره داشت. وضو گرفت و باز هم به اتاق مادرش برگشت
    سجادیه ی مادرش روی طاقچه ی کنار تخت بود. برداشت و به نماز ایستاد.
    سر بر سجده گذاشت و گریه اش بلند شد خودش هم حال خودش را نمی دانست.
    چند روز بیشتر نبود که مادرش را ندیده بود روزی که مادر بهش زنگ زد چقدر انرژی گرفت. صدای خنده های مادر همیشه برایش پر بود از انرژی.
    با صدای باز شدن در از جا بلند شد و با عجله به سمت در رفت. با دیدن برادر و پدرش خنده به چهره اش برگشت ولی همین که نگاه نگران و خسته ی آنها را دید که با نگرانی به او چشم دوخته اند حس های بد این چند ساعت دوباره برگشت.
    -:چیزی شده؟
    پدر و برادرش سر به زیر انداختند و سکوت کردند.
    ****
    پشت در ای سی یو به زمین نشسته بود و با صدای بلند گریه می کرد. هیچ کس نمی توانست آرامش کرد.
    دکتر که آمد آمد او را در این حال دید گفت:آقای مختاری از شما بعید است این چه کاری ایست.
    علی بلند شد با چشم های پف کرده و به دکتر با نگاهی پر از التماس : آقای دکتر التمایتون می کنم بگذارید برم مادر مو ببینم.
    دکتر گفت:آخه ایشون بی هو شن
    -:بگذارید برم اون منتظر منه خودم دیدم بهم گفت بیا تو دو خدا بذارید برم.
    لباس مخصوص را پوشید و به اتاق وارد شد قبل از اینکه برود نگاهی به پدر و برادرش انداخت که رفتنش را نگاه می کردند.
    کنار جسم مادر نشست دستان لاغرش را در دس ت گرفت و بوسه ای بر آن زد.
    -:مادر اگر بدونی که چقدر د لتنگتم همین الان بلند میشی.
    و قطرات اشک بود که از چشمانش بر روی دستان مادر می ریخت.
    مادر از شنیدن صدای علی چشم هایش را باز کرد:اومدی مادر چقدر منتظرت بودم.
    علی لبخند به لبش آمد خواست کار را خبر کند که با اشاره ی دست مادرش نشست.
    -:بشین علی جان می خوام ببینمت.
    علی و مادرش با هم حرف می زدند و علی بعد از مدتها دلتنگی خنده های مادرش را دید.
    مادر چشم هایش را بست. صدای دستگاه بلند شد.
    علی مات به آمدن پرستارها نگاه می کرد.
    دستگاه شوک روی سینه ی مادرش بود. و او هم چنان در شوک این اتفاقات بود.
    *******
    کنار خیابان نگه داشت و یه دسته گل مریم خرید با یک شیشه گلاب.
    کنار سنگ قبر مادرش زانو زد و با گلاب سنگش را شست گلهای مریم را پر پر کرد می دانست مادرش عاشق عطر گل مریم است.








    متن نشانه های داستانی خوبی داره ولی داستان نشده

    داستانی مثل این که قصه ای ندارد لااقل باید صحنه پردازی دقیقی داشته باشد و نگفته ها خیلی مهتر از گفته ها هستند

    مثلا دلش برای مادرش تنگ شده بود وسط اون صحنه پردازی جایی نداره یعنی به نظرم اصلا نباید تصریح بشه که دلتنگ مادرش بود یا دلشوره داشت ( که در این صورت پس نویسنده چه کاره س اصلا شما قراره این حس را نشون بدهید و با گفتن این جمله های صریح تمام زحمتتون به هدر میره)

    خب باید قبول کنیم که قصه ای نداریم یعنی ماجرای جدیدی نیست شخصیت در داستان نداریم . معلون نیست علی کیه رابطه خاصش با مادرش چیه؟

    پس باید روی فضا و حس و صحنه کار کرد یعنی ابتدا جمله هایی که اشاره صریح به احساسات علی داره را حذف کنید بعد سعی کنید با تصاویر و حرکتها که البته در بخشهایی وجود داره حس دلشوره رو منتقل کنید

    باید روی رابطه علی و مادر هم کار کنید از خودتو نبپرسید چرا علی باید اینقدر بی قرار باشه چرا مادر فقط منتظر علی است چرا .. چرا ...بعد اینا رو اضافه کنید

    برای ایجاد اضطراب میتونید از جمله های کوتاه و پر فعل استفاده کنید
    ...وه که در این خیالِ کج عمر عزیز شد تلف!

  11. 2 کاربر مقابل از خیالِ کج عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شیدا (16-01-16), پریسا (16-01-16)

  12. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.73
    نوشته ها
    6,267
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,012
    تشکر تشکر شده 
    2,844
    تشکر شده در
    1,232 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 1 روز 16 ساعت 52 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 11 دقيقه 44 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط خیالِ کج نمایش پست ها

    متن نشانه های داستانی خوبی داره ولی داستان نشده

    داستانی مثل این که قصه ای ندارد لااقل باید صحنه پردازی دقیقی داشته باشد و نگفته ها خیلی مهتر از گفته ها هستند

    مثلا دلش برای مادرش تنگ شده بود وسط اون صحنه پردازی جایی نداره یعنی به نظرم اصلا نباید تصریح بشه که دلتنگ مادرش بود یا دلشوره داشت ( که در این صورت پس نویسنده چه کاره س اصلا شما قراره این حس را نشون بدهید و با گفتن این جمله های صریح تمام زحمتتون به هدر میره)

    خب باید قبول کنیم که قصه ای نداریم یعنی ماجرای جدیدی نیست شخصیت در داستان نداریم . معلون نیست علی کیه رابطه خاصش با مادرش چیه؟

    پس باید روی فضا و حس و صحنه کار کرد یعنی ابتدا جمله هایی که اشاره صریح به احساسات علی داره را حذف کنید بعد سعی کنید با تصاویر و حرکتها که البته در بخشهایی وجود داره حس دلشوره رو منتقل کنید

    باید روی رابطه علی و مادر هم کار کنید از خودتو نبپرسید چرا علی باید اینقدر بی قرار باشه چرا مادر فقط منتظر علی است چرا .. چرا ...بعد اینا رو اضافه کنید

    برای ایجاد اضطراب میتونید از جمله های کوتاه و پر فعل استفاده کنید
    نکاتی که استاد خیال کج گفتند خیلی مهم هستن، حتما توجه کنید و در داستانتون اعمال کنید

    برای توضیح بیشتر، اول یه طرح به داستانتون بدید و چارچوبش رو مشخص کنید، برای خودتون روشن باشه که چه هدفی دارید و چه چیزی رو میخواید نشون بدید

    طرح داستان، یعنی چارچوب اصلی اون که بر اساس رابطه علی و معلولیه. اگه علیت نباشه، طرحی نیست.

    مثلا: علی ناراحت بود، چون مادرش مریض بود، و برای همین سعی کرد با مادرش صحبت کند. وقتی با مادرش صحبت کرد، متوجه شد مادرش منتظر او بوده. مادرش با دیدن علی خیالش راحت شد و به خاطر همین، برای مردن آماده شد و مرد. اما غمی در دل علی به خاطر مرگ مادرش همیشه باقی می ماند
    هر چقدر طرحتون قوی تر باشه، نوشته شما قوی تر میشه.
    البته در داستان کوتاه، خیلی وقت ها طرح خیلی ساده است و هدف اصلی، انتقال یک احساسه. این داستان شما بیشتر به این حالت شبیهه. پس باید روی انتقال احساس و نشون دادن اون تمرکز کنید.
    ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  13. 2 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (16-01-16), پریسا (16-01-16)

  14. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    832
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    54
    تشکر تشکر کرده 
    88
    تشکر تشکر شده 
    111
    تشکر شده در
    51 پست
    آنلاين
    15 ساعت 43 دقيقه 6 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 15 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط خیالِ کج نمایش پست ها



    متن نشانه های داستانی خوبی داره ولی داستان نشده

    داستانی مثل این که قصه ای ندارد لااقل باید صحنه پردازی دقیقی داشته باشد و نگفته ها خیلی مهتر از گفته ها هستند

    مثلا دلش برای مادرش تنگ شده بود وسط اون صحنه پردازی جایی نداره یعنی به نظرم اصلا نباید تصریح بشه که دلتنگ مادرش بود یا دلشوره داشت ( که در این صورت پس نویسنده چه کاره س اصلا شما قراره این حس را نشون بدهید و با گفتن این جمله های صریح تمام زحمتتون به هدر میره)

    خب باید قبول کنیم که قصه ای نداریم یعنی ماجرای جدیدی نیست شخصیت در داستان نداریم . معلون نیست علی کیه رابطه خاصش با مادرش چیه؟

    پس باید روی فضا و حس و صحنه کار کرد یعنی ابتدا جمله هایی که اشاره صریح به احساسات علی داره را حذف کنید بعد سعی کنید با تصاویر و حرکتها که البته در بخشهایی وجود داره حس دلشوره رو منتقل کنید

    باید روی رابطه علی و مادر هم کار کنید از خودتو نبپرسید چرا علی باید اینقدر بی قرار باشه چرا مادر فقط منتظر علی است چرا .. چرا ...بعد اینا رو اضافه کنید

    برای ایجاد اضطراب میتونید از جمله های کوتاه و پر فعل استفاده کنید
    سلام خیلی ممنونم از نظرتون
    راستش خودمم بعنوان داستان خیلی قبولش ندارم
    چون هیچ چیز مخفی یا قابل ذکری نداره
    ولی دوست دارم روش کار کنم و خیلی هم ازتون ممنونم بابت نظرات خودتون امیدوارم
    همیشه بتونم رو نظرات و کمکتون حساب کنم جناب خیال کج

  15. 2 کاربر مقابل از پریسا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (16-01-16), شیدا (16-01-16)

  16. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    832
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    54
    تشکر تشکر کرده 
    88
    تشکر تشکر شده 
    111
    تشکر شده در
    51 پست
    آنلاين
    15 ساعت 43 دقيقه 6 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 15 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط ارغوان نمایش پست ها
    سلام
    داستان قشنگی بود و قلم روانی داشتید. فقط بعضی جملات و کلمات اشکال ویراستاری جزئی دارن. مثلا به دنبالش همه جا را می گذشت به نظرم میشه گفت همه جا را به دنبالش می گشت
    یا "از پشت چادرش را گرفت . به سمتش برگشت . لبخندی زد و از او دورتر و دورتر شد."
    البته این ها تا حدی سلیقه ایه.
    سلام خانم ارغوان
    ممنون از حضورتان و خوشحال میشم که نظرات اونا بهم بگین و ازشون استفاده کنم

  17. کاربر مقابل از پریسا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (16-01-16)

  18. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.73
    نوشته ها
    6,267
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,012
    تشکر تشکر شده 
    2,844
    تشکر شده در
    1,232 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 1 روز 16 ساعت 52 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 11 دقيقه 44 ثانيه
    فرصت کردید روی داستانتون کار کنید و نکاتی که بیان شد رو اجرا کنید؟
    ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  19. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    پریسا (17-01-16)

  20. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    832
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    54
    تشکر تشکر کرده 
    88
    تشکر تشکر شده 
    111
    تشکر شده در
    51 پست
    آنلاين
    15 ساعت 43 دقيقه 6 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 15 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    فرصت کردید روی داستانتون کار کنید و نکاتی که بیان شد رو اجرا کنید؟
    اتفاقا امروز همش تو فکرش بودم
    احتمالا فردا شروع کنم روش کار کنم
    و در اولین فرصت بذار مش

  21. 2 کاربر مقابل از پریسا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (19-01-16), شیدا (17-01-16)

  22. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    832
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    54
    تشکر تشکر کرده 
    88
    تشکر تشکر شده 
    111
    تشکر شده در
    51 پست
    آنلاين
    15 ساعت 43 دقيقه 6 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 15 ثانيه
    سلام من رو داستانم کار کردم متاسفانه در دسترسم نیست در اولین فرصت پیدا می کنم میذارم
    ولی الان تا 20 باید داستان بنویسم یعنی دلم می خواد بنویسم هیچی به ذهنم واسه ایده نمی رسه میشه کمکم کنین
    در مورد حادثه منا... مدافعین حرم... تکفیری ها ...
    از همینا اگه چیزی به ذهنتون می رسه بهم بگین
    ممنونننن
    زود فقط که منتظرم باید تا اون موقع اماده اش کنم

  23. 3 کاربر مقابل از پریسا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (21-07-16), شیدا (21-07-16), عقل سرخ (01-09-16)

  24. Top | #13

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.73
    نوشته ها
    6,267
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,012
    تشکر تشکر شده 
    2,844
    تشکر شده در
    1,232 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 1 روز 16 ساعت 52 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 11 دقيقه 44 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط پریسا نمایش پست ها
    سلام من رو داستانم کار کردم متاسفانه در دسترسم نیست در اولین فرصت پیدا می کنم میذارم
    ولی الان تا 20 باید داستان بنویسم یعنی دلم می خواد بنویسم هیچی به ذهنم واسه ایده نمی رسه میشه کمکم کنین
    در مورد حادثه منا... مدافعین حرم... تکفیری ها ...
    از همینا اگه چیزی به ذهنتون می رسه بهم بگین
    ممنونننن
    زود فقط که منتظرم باید تا اون موقع اماده اش کنم
    برای حادثه منا یک عروس و دوماد که مهریه دختر حج واجب بوده چطوره؟
    و عروس یا داماد یا جفتشون شهید میشن

    من خودم یه متن نوشته بودم که نیاز به کار داره، خواستید براتون بفرستم؟

    راستی به این موضوع هم سر بزنید که برنامه داریم:

    اشباح واقعی، قاتلین بالفطره (دومین نسل داستان اندیشه آزاد)
    ویرایش توسط شیدا : 21-07-16 در ساعت 13:48
    ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  25. 2 کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    خیالِ کج (21-07-16), عقل سرخ (01-09-16)

  26. Top | #14

    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    832
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    54
    تشکر تشکر کرده 
    88
    تشکر تشکر شده 
    111
    تشکر شده در
    51 پست
    آنلاين
    15 ساعت 43 دقيقه 6 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 دقيقه 15 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    برای حادثه منا یک عروس و دوماد که مهریه دختر حج واجب بوده چطوره؟
    و عروس یا داماد یا جفتشون شهید میشن

    من خودم یه متن نوشته بودم که نیاز به کار داره، خواستید براتون بفرستم؟

    راستی به این موضوع هم سر بزنید که برنامه داریم:

    اشباح واقعی، قاتلین بالفطره (دومین نسل داستان اندیشه آزاد)
    موضوع قشنگیه حتما تو این مدت روش کار می کنم
    چرا که نه برام بفرستید ممنون می شم ازتون
    چشم سر می زنم
    راستی در مورد مدافعان حرمم اگه موضوعی به ذهنتون رسید برام بفرستید

  27. 2 کاربر مقابل از پریسا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شیدا (21-07-16), عقل سرخ (01-09-16)

  28. Top | #15

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.73
    نوشته ها
    6,267
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,012
    تشکر تشکر شده 
    2,844
    تشکر شده در
    1,232 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 1 روز 16 ساعت 52 دقيقه 25 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 11 دقيقه 44 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط پریسا نمایش پست ها
    موضوع قشنگیه حتما تو این مدت روش کار می کنم
    چرا که نه برام بفرستید ممنون می شم ازتون
    چشم سر می زنم
    راستی در مورد مدافعان حرمم اگه موضوعی به ذهنتون رسید برام بفرستید
    ما نیز یکی باشیم از جمله قربان ها...
    تو برلین که بودیم بابا هر کاری کرد که ویزامون درست بشه. با کلی زحمت از وزارت اجازه این حج رو گرفته بود، تا به قولی که سالهاست به مامان داده بود عمل کنه، مادرم آرزوی مکه داشت، منم به خاطر این که تونسته بودم اپلای دانشگاه جرج واشنگتن رو بگیرم بابام میخواست بهم یه حج هدیه بده. اما ویزامون صادر نشد. بعد از کلی خوشحالی حسابی نا امید شده بودیم. عید فطر که اومده بودیم ایران مامان گفت دلش خیلی مشهد میخواد و رفتیم زیارت. به امام رضا گلگی کردم. روز آخر توی لابی هتل وزارت نشسته بودیم که بابا یکی از دوستاش رو دید. جریان حج رو تعریف کرد. دوستش گفت خب حالا مدارکتون رو بدید شاید از اینجا اقدام کردیم درست شد. بابا هم داد. یه هفته بعد که برلین بودیم زنگ زدن و گفتن حج درست شده...
    مدینه خیلی غربت داشت. بغض توی گلومون سنگینی می کرد. یه شب بچه های کنسولگری گفتن توی خیابان ابوطالب باغ امام حسنه، اونجا شب چهار شنبه شیعه ها مراسم دارن. دلمون باز شد. روضه خون حسابی می خوند و عقده گشایی می کرد. چقدر ایرانی ها از این که با مهر نماز می خوندن کیف می کردن، انگار دنیا رو بهشود داده بودن. بعدشم روضه خون هرچی میخوند ملت از گریه کم نمی اوردن، انگار اونها هم غریب افتاده بودن...
    به میقات رسیدیم، روحانی کاروان می گفت میقات یعنی محل ملاقات. چقدر مناسک حج برام عجیب شدن. محل ملاقات!!! اونجا روحانی گفت که یه غسل بکنیم، به این نیت که هرچی برگردنمون بوده صاف بشه، نیت توبه هم بکنیم تا پاک بشیم. بعد غسل حوله های احرام رو پوشیدم. سفید شده بودم. رفتم و با بابا اینا کنار حاج آقا لبیک گفتیم. حاج آقا گفت لبیک یعنی اجابت دعوت، شما که اینجایید یکی دعوتتون کرده، الان شما دارید بهش میگید که دعوتت رو قبول کردم. شیرین ترین قسمت حج، با این که همه جاش شیرین بود همین لبیک گفتن بود. از زبونم نمی افتاد. یه جای لبیک اینجوری بود: لبیک داعیا الی الدار سلام لبیک. ترجمش این میشد که لبیک، ای کسی که ما رو به سلامت و راحتی دعوت می کنی. برام خیلی عجیب بود، انگار همه چیز وارونه شده بود. تا اون موقع فکر می کردم من از خدا خوبی ها رو میخوام و اون نمیده، اما اینجا نوشته بود که اون ما رو به خوبی دعوت کرده و حالا مونده لبیک گفتن ما...
    طواف عمره تمتع مات کعبه شده بودم. چقدر بزرگ بود. کنار مرد و زن و عرب و آفریقایی و آسیایی و اروپایی و سیاه و سفید و زرد و همه جور آدمی بود، اما همه مثل هم بود لباسشون. همه ذکر می گفتن و یه چیز میخواستن. بعدش رفتم و سعی صفا و مروه. حاج آقا می گفت آدم توی راه صفا باید با صفا بشه، توی راه مروه با مروت. آخراش بدنم خسته شده بود، اما من خسته نبودم، بزور از بدنم کار می کشیدم. میخواستم خودم رو خالی کنم و بعدش برم نیویورک...
    حاج آقا گفته بود حجرالاسود یعنی دست خدا توی زمین، اگه کسی حجرالاسود رو لمس کنه انگار با خدا دست داده و بیعت کرده، دیگه تحت بیعت و حکومت خداست و خدا رو به خدایی قبول کرده. اما بهمون گفت این ایام خیلی شلوغه و نرید. منم اصلا نمیخواستم برم. بعد از نماز طواف، داشتم دور کعبه می رفتم برای وداع که بعدش بریم عرفات. به حجرالاسود که رسیدم نمیدونم چی شد که فکر کردم باید دستم رو بهش برسونم. جمعیت خیلی زیاد بود و همه فشار می دادن، از حرم امام رضا بدتر بود. اما من فشار نمی دادم، فقط خودم رو به دست جمعیت سپردم و موج جمعیت من رو اینور و اونور می کرد. یه لبخند روی لبم نشسته بود. از کسایی که فشار می دادن تعجب می کردم. جمعیت خیلی راحت من رو رسوند به سنگ. سرم گذاشتم روی سنگ و بوسیدم. نمیدونستم چی بخوام، قبلش هزاران تا چیز رو آماده کرده بودم، دعا برای سلامتی مامان بابا گرفته تا موفقیت دانشگاه و رسیدن به لیلی، اما اون موقع هیچی به ذهنم نمی رسید، یه دفعه یاد امام حسین افتادم، زبونم بند اومده بود، گفتم یا حسین تو برای من دعا کن. شرطی بیرون کشیدم و جمعیت هلم دادن بیرون، ولی راضی بودم...
    صحرای عرفات آشوب بود، یعنی دلم آشوب شده بود، انگار یه چیزی بود. باد شدیدی می اومد. تا چشم کار می کرد صحرا بود و آدم های سفید پوشی که همه داشتن دعا می کردن. دلهره داشتم. یکی دو روز بود خیلی یاد امام حسین می کردم. دعای عرفه امام حسین رو می خوندم با ترجمه، چه عبارت هایی داشت: کور است کسی که تو را نمی بیند، پنهان نبوده ای که هویدا کنم تو را...
    همه حاجی ها پریشون بودن. انگار قیامت شده بود. هیچ کسی یاد خونه و گذشته نبود، همه توبه کرده بودن و چشم به کعبه و لطف خدا داشتن. بعضیا اون قدر گریه می کردن که از حال می رفتن. فقط توبه از گناه نبود، انگار به اینجا که رسیده بودن هوایی شده بودن. روحانی کاروان از عشق بازی با خدا می گفت، از این که بهره اصلی حج ملاقات با خداست. همه منتظر بودیم خدا رو ببینیم. نمیدونستیم چطوریه، اما کل کاروان ما هوایی شده بود. غروب عرفات که همه یه دل سیر گریه کرده بودیم و توبه و زاری، حاج اقا شروع کرد به روضه امام حسین خوندن. گفت امام حسین برای حج به مکه رفته بود که حج رو ول کرد و راهی کربلا شد: شیوه آواز سفر دشتی است، کعبه از این سمت که برگشتی است... لبم خشک شده بود، یادم اومد از ظهر آب نخوردم. دلم نمی اومد آب بخورم...
    نماز صبح رو خوندیم و از مشعر به سمت منا رفتیم. می خواستیم زودتر رمی جمره کنیم و بعدش قربانی کنیم. این همه آدم! چقدر گاو و گوسفند و شتر قراره قربانی بشه؟ حاج آقا گفت با قربانی، ما به خدا نزدیک میشیم، چون قربانی از قرب میاد و بین ما و خدا این مال دنیا فاصله انداخته، با دلکندن از اون به خدا نزدیک میشیم، مثل حضرت ابراهیم که با دل کندن از اسماعیلش به خدا نزدیک شد.
    بعد از رمی جمره داشتم به سمت قربانگاه بر می گشتیم. توی جاده بقلی شلوغ شده بود، متوجه شدیم که یه گروه مسیر رو برعکس اومدن، حدود بیست سی هزار نفر آدم توی اون مسیر بود و از دو طرف فشار می اوردن، اون وسط مردم گیر کرده بودن. من و بابا داشتیم نگاه می کردیم، مردم بین دست و پا می افتادن و له می شدن. بابا داشت دیونه می شد، داد می زد کمک کنید... هرچی داد می زد فایده ای نداشت، شرطه ها نمی گذاشتن کسی به اون محدوده نزدیک بشه. مردم داشتن جلوی چشممون تلف می شدن، یه پیرمرده کنار فنس ها افتاد روی زمین و چند نفر رفتن روش. صدای شکستن استخوناش رو شنیدم. گریه می کردم، بابا زجه می زد. حاجی ها بلند بلند داد می زدن و کمک می خواستن. آخرش بابا رفت سمت فنس ها و خواس بره بالا، شرطه ها نگذاشتن، من پریدم و از بینشون خودم رو رسوندم بالای فنس ها دیگه دستشون بهم نرسید. از اون طرف رفتم پایین تا کم کنم. مردم رو هل دادم تا پیرمرد رو از زیر دست و پا بیارم بیرون. خیلی فشار زیاد بود، نمی شد. یه دفعه موج جمعیت اومد و من رو کشید وسط جاده. پدرم از پشت فنس داد میزد بهم که برگردم. نمیتونستم کاری کنم...
    دیگه بابا رو نمی بینم، صداش رو هم نمی شنوم. صدای ناله و داد از همه طرف بلنده. تشنمه، از دیروز ظهر هنوز آب نخوردم. داغ شدم، مثل همه، خیس عرقم. بعضیا از حال میرن و می افتن زیر دست و پا. می خوام کمکشون کنم اما نمیشه. سعی می کنم خودم نیافتم زمین. بی حال شدم. مثل وقتیه که رفته بودم حجرالاسود رو ببوسم. یه لبخند میشینه روی لبم. بی حال شدم، یه حس خوبی داره، انگار قرص آرام بخش خوردم و نئشه شدم. اینجا همه مثل منن. الان دو ساعته که زیر فشاریم. حاجی ها یکی یکی می افتن. نمیدونم از حال میرن یا این که ... . خانوادشون کجان؟ اونا هم اومدن حج؟ قطعا خیلی از فامیلاشون منتظرشونن. شاید دارن مراسم استقبال از حاجی رو آماده می کنن. چشمام کم کم سیاهی میره. دوست دارم یه بار دیگه بابا رو ببینم. میخوام بهش بگم دارم از تشنگی می میرم. شاید اگه صبح آب خورده بودم الان میتونستم دوباره از فنس برم بالا پیش بابا. حالم داره بهتر میشه. هرچی بی حال تر میشم سبک تر میشم. امروز چرا اینطور شده، چرا به جای گوسفند مردم دارن قربانی میشن. سرم گیج میره و ولو میشم، اما زمین نمی افتم، فشار جمعیت نمیگذاره. بعد از چند لحظه همه آدمایی که کنارشون هستم می افتن زمین. همه روی هم افتادیم. بوی عرق بلند شده، همه بی حالن. بعضیا از حال رفتن یا شایدم از اینجا رفتن. یاد کربلا می افتم. کاشکی میشد برم کربلا زیارت. خیلی دوست داشتم قتلگاه رو ببینم. بعضی وقتا شرطه ها میان و از روز حاجی ها رد میشن، اما کمک نمی کنن، چکمه نو پاشونه، کمک نکنن، چرا دارن حاجی ها رو زیرپاشون له می کنن. یه مرد مسن کنارم افتاده. من رو یاد بابام میندازه. تقریبا بی هوشه، اما تشنشه، هی میگه آب... دیگه فکر نکنم بتونم بابا رو ببینم. دارم آروم میشم. چشمام بسته میشن. یاد حرفای حاج اقا می افتم. انگار اینجا شده میقات... تو برلین فکر می کردم آدم مهمیم. اما اینجا دیگه مثل همه شدم. مثل جلال که می گفت خسی در میقات. همیشه میخواستم یه افتخاری خلق کنم. اما دیگه نمیخوام. ما نیز یکی باشیم از جمله قربان ها...
    ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  29. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    عقل سرخ (01-09-16)

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1