نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.83
    نوشته ها
    6,233
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,990
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 6 روز 19 ساعت 59 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 20 دقيقه 45 ثانيه

    افسانه های کیشی-بوسنیایی

    بسم الله الرحمن الرحیم 5/4/96 این موضوع رو باز می کنم برای جمع آوری افسانه ها.
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    فاطمه عطایی (13-08-17)

  3. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.46
    نوشته ها
    2,956
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,302
    تشکر تشکر شده 
    2,447
    تشکر شده در
    745 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 15 ساعت 13 دقيقه 49 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    14 دقيقه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    بسم الله الرحمن الرحیم 5/4/96 این موضوع رو باز می کنم برای جمع آوری افسانه ها.
    چه تاپیک جذابی
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  4. کاربر مقابل از فاطمه عطایی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شیدا (13-08-17)

  5. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.83
    نوشته ها
    6,233
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,990
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 6 روز 19 ساعت 59 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 20 دقيقه 45 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فاطمه عطایی نمایش پست ها
    چه تاپیک جذابی
    سعی می کنم همین روزا قبلیاش رو جمع آوری کنم و جدیدش رو هم بنویسم
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  6. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    فاطمه عطایی (14-08-17)

  7. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.83
    نوشته ها
    6,233
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,990
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 6 روز 19 ساعت 59 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 20 دقيقه 45 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    تیزگوش گربه باهوش
    در جنگلی بزرگ که انواع حیوانات در آن زندگی می کردند گربه ای کوچک بود که بسیار با هوش بود و به او تیزگوش می گفتند. او آرزوی فرمانروایی بر حیوانات جنگل را داشت البته این جنگل فرمانروایی نداشت چون همیشه شیر و ببر و پلنگ بر سر آن جنگ می کردند. روزی تیز گوش در جنگل قدم می زد که دید گربه ای موشهای جنگل را اذیت می کند و موشها از دست او در عذابند. با خود گفت که : باید از این فرصت خوب استفاده کنم و موشها را از سربازان خود کنم. او با چابکی یکی از موشها را گرفت و با چرب زبانی ترس او را از خود ریخت و به او گفت که من شما را از چنگ آن گربه نجات می دهم در عوض از شما می خواهم که کمکم کنید تا فرمانروا بشوم. موش در دل خود به او خندید ولی از روی ناچاری قبول کرد. تیز گوش رفت و با گربه ای که موش ها را اذیت می کرد صحبت کرد و گفت من سپاهی بزرگ مع آوری کرده ام و می خواهم فرمانروایی جنگل را بدست گیرم گربه به او خندید و گفت چگونه؟
    تیز گوش گفت: تو به این کارها توجهی نداشته باش، من دوست دارم به تو که همجنس خودم هستی کمک کنم و می خواهم به تو نیز سمتی دهم پس تو برو و گربه های دیگر را بیاور تا سپاهمان قوی تر شود و با موش ها هم کاری نداشته باش چون آن ها با ما هم پیمانند. گربه که حسابی تحت تاثیر حرفهای تیز گوش قرار گرفته بود قبول کرد و چون گربه های دیگر از او حرف شنوی داشتند با او متحد شدند. تیز گوش به پیش موشها رفت و گفت دیگر گربه ای شما را اذیت نمی کند و حالا شما باید به من کمک کنید.. بروید به حیوانات جنگل خبر فرمانروایی من را بدهید و به آن ها بگویید که اگر من فرمانروا بشوم همه امور جنگل با نظم اداره می شودو دیگر شیر و ببر و پلنگ نمی توانند شما را اذیت کنند. موشها این خبر ها را به تمامی حیوانات رساندند و حیواناتی که قدرت زیادی نداشتند با او هم پیمان شدند.
    تیزگوش خود هم به پیش پلنگ رفت و به او گفت که: اگر کمکم کنی که فرمانروا بشوم، تو را فرمانده سپاه خواهم کرد. پلنگ هم که می دانست نمی تواند با شیر و ببر مبارزه کند قبول کرد. تیر گوش همه را همین گونه با وعده دادن سمت به آنها سرباز خود می کرد و کم کم یک سپاه بزرگ از تمامی حیوانات جنگل درست شد و تیزگوش در آخرین مرحله نقشه خود به شیر و ببر حمله کرد و آنها هم تسلیم او شدند و حکومت جنگل به دست تیز گوش افتاد و او سلسله تیزگوشیان را تاسیس کرد.
    شاید بشه این رو به عنوان اولین، یا یکی از اولین ها ثبت کرد.

    ت= (شیادی و ...)
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  8. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    فاطمه عطایی (14-08-17)

  9. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.83
    نوشته ها
    6,233
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,990
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 6 روز 19 ساعت 59 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 20 دقيقه 45 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    داستان برکه ای کوچک
    هیچ وقت نمیگذاشت کسی از عمق یک متریش فرا تر برود. نمیخواست کسی به تهش برسد، دوست داشت یک اقیانوس باشد که هر چقدر هم غواصان به اعماق آن بروند، به تهش نرسند. اما یک برکه کوچک بیشتر نبود. برای همین، هر کسی را تا عمق مشخصی راه میداد. نمی گذاشت کسی به آخرش برسد. می ترسید اگر کسی به عمقش برسد، دیگر در آن شنا نکند و به برکه های دیگر برود.
    در کنار برکه، یک خانواده زندگی می کردند. کنار همین برکه بود که بچه ای به دنیا آوردند.کودک در کنار برکه بزرگ می شد و هر روز در برکه شنا می کرد. یکی از بزرگ ترین تفریحات کودک شنا کردن در آن برکه بود. اگر یک روز به خاطر برف و باران یا چیز دیگری نمیتوانست به برکه بیاید، خیلی ناراحت می شد. برکه هم به این کودک علاقه مند شده بود. کودک هر چقدر که بزرگ تر می شد، بیشتر دوست داشت که به عمق برکه برسد. اما برکه با موج یا چیز دیگری جلویش را می گرفت.
    اما یک روز... برکه سعی کرد، به کودک اجازه دهد به عمقش برود، نه! نظرش را عوض نکرده بود، هنوز هم مثل قبل فکر می کرد، اما از فکر کردن خسته شده بود. دوست داشت کودک را شاد کند.
    کودک که دیگر جوانی شده بود، به برکه شیرجه زد و به عمق آن رفت...
    نمیدانم، بعد از آن، نوجوان دوباره به آن برکه برای شنا کردن رفت یا نه. اصلا برای خود برکه هم دیگر مهم نبود. وقتی نوجوان به ته برکه رسید و پایش را به ته برکه گذاشت، برکه سوراخ شد، یک راهی از برکه به زمین باز شد. آن برکه، بعد از آن، عمیق و عمیق تر شد...
    این هم دیگری
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  10. کاربر مقابل از شیدا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    فاطمه عطایی (14-08-17)

  11. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.83
    نوشته ها
    6,233
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,990
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 6 روز 19 ساعت 59 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 20 دقيقه 45 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    کورش کبیر


    کورش کبیر، کبیر به دنیا آمد، گویی همه و از همه مهم تر خودش، تاریخ را خوانده بودند و میدانستند او، کورش کبیر است. زود بزرگ شد، شاید هفت ساله بود که از همه کسان به حکومت سزاوار تر بود. و کسی را یارای رقابت با او نبود و در دوازده سالگی، ریش سفید قبیله اش شد و جنگ ها شروع شد. جنگ پس جنگ و پیروزی پس پیروزی. اما حقیر نبود، همه از پیروزی اش خوشحال می شدند، حتی شکست خوردگان نیز داغ زیادی نداشتند. در هفده سالگی، کل ایران را زیر قلمرو خود داشت. آری کورش کبیر افسانه بود. جوانی هفده ساله که تا بحال شکست را تجربه نکرده بود. چون پیران روزگار دیده تدبیر می کرد و شهامت جوانان را داشت. یک انسان چقدر می تواند موفقیت را تصور کند؟ کورش کبیر بیش از آن داشت. از صحت و سلامت بدنی تا ثروت مادی و قدرت. خانواده خوب و همسر خوب تری داشت، با آن همه ملک و سلطنت، می توانست چونان کولیان دوره گرد عیاشی کند و هیچ چیز نگرانش نکند. هر گاه به نبرد می رفت، پیش از هر کسی دشمن او می دانست که شکست خواهد خورد. افسانه کورش کبیر عالم گیر بود. شکست در قاموس کورش نبود. دیگر وقتش رسیده بود که کل دنیا را زیر حکم بگیرد. در بیست سالگی. لشکرش را آراست و آهنگ سفر کرد. سفری نهایی، سفری برای فتح آخرین سنگر. برای تصاحب کل دنیا. وقتی به سمت یونان حرکت کرد، پیش از رسیدن نیروهایش شهر را آزین بسته بودند. آتن بزرگ، این پایتخت بزرگ نیم کره تاریک دنیا خود را تسلیم کرده بود چرا که اندیشمندانش مدبرانه مردم را نصیحت کرده بودند و بهترین راه را نشانشان داده بودند، اگر نمی توانید در جنگ پیروز شوید و اگر پادشاه فاتح، بزرگوارانه رفتار می کند، بهتر است خود به پیشوازش بروید و خودتان والی او در اداره آتن شوید.
    کورش کبیر از آتن نیز گذشت. رم نیز به تصرف او درآمد. و آخرین مقصدش، فتح جزیره ای در آخرین نقطه زمین بود. از دریا گذشتند و در ساحل اردو زدند. فردا روز آخرین نبرد بود. خیمه فرماندهی با شکوهی ساخته بودند. این شبی بزرگ بود، شبی که در تاریخ ماندگار می شود. خیمه ای بسیار بزرگ، مثل یک تالار و سرسرای قصر. با چراغ های بسیار روشنش کرده بودند و با گنجینه های ملت ها زینتش داده بودند. هنرمندان بسیاری برای بزرگ داشتن و بزرگ کردن این شب هنر نمایی می کردند. مجسمه سازی آتنی از نماد پیروزی کورش کبیر پرده برداشت، نمایشگران رومی نبرد بزرگ هند را اجرا کردند و شاعران عرب شعر ها خواندند. چینیان پنجه گشوده بودند و این شب رنگارنگ را به تصویر می کشیدند. و ایرانیان، آهنگ حماسی می نواختند. کورش مبهوت بود، شاید شکوه این شب، شکوه خودش، او را گرفته بود. اما زینت اصلی این شب، پادشاهانی بودند که کورش را همراهی می کردند. یک به یک تبریک گفتند و هدیه ای پیش کش کردند. هدیه سلطان هند، طبیبان حاذق بود. طبیبان با ادوات خود به خدمت کورش کبیر در آمدند، طبیبانی با داروها و مارها. شاید بزرگ ترین دستاورد و ارزشمند ترین کالای تمدن آن روز بود. همانطور که پیروزی کورش افسانه شده بود، شفا دادن این طبیبان نیز شهره آفاق بود.
    آن شب کورش شراب می نوشید و می گفت و می خندید. اما در دلش هوایی عجیب بود. هوایی نه بارانی و نه آفتابی. آن شب بسیار شادی کرد. وقتی همه رفتند، در تالار بزرگ برایش تختی ساختند. تنها گراسیم، دوست و همدمش با او مانده بود.
    - گراسیم! حال عجیبی دارم. انگار قرار است اتفاقی بیافتد.
    -بله سرورم، قرار است بزرگ ترین فرمانروای جهان شوید.
    -آره، این اتفاق فردا خواهد افتاد. اما آن اتفاق چیز دیگری است.
    -ارباب پیروزی سرنوشت شماست.
    -میدانم پیروز می شوم. همیشه میدانستم. به پیروزیم هیچ گاه ذره ای شک نداشتم. با سرنوشت نمی توان مبارزه کرد. سرنوشت من پیروز شدن است.
    گراسیم هم حال کورش را داشت. همیشه همراهش بود. گرچه خدمتکار بود، اما یکی از بهترین نعمت های کورش بود. دوستی که همیشه دلش به او خوش بود. رفت تا باز هم شراب بیاورد، برای نوشیدن دو نفری، برای یک عیاشی خودمانی. وقتی گراسیم رفته بود، چشمان کورش سنگین شدند و به خواب رفت. خواب موبد بزرگ را دید. وقتی کودک بود، موبد بزرگ او را از ماری می ترساند، ماری که از چنگ حیله و تدبیر موبدان فرار می کند و کورش را نیش می زند. کورش از همان کودکی همه کاری می کرد تا از آن مار رها شود... جاسوسان زیادی را پیدا کرد، فتنه های زیادی را کور کرد. اما نمی دانست آن مار کجاست. ان مار زیر بالشش بود. وقتی که کورش این خواب را می دید، مار هندی که از بساط طبیبان بیرون آمده بود، کورش را نیش زد و رفت. گراسیم با شراب کورش را بیدار کرد.
    کورش با گراسیم نوشید و خندید، اما حالش بدتر شده بود. حسی متضاد درونش داشت، قرار بود پیروز شود، اما انگار شکستی در کار بود. تا صبح بیدار ماند. حتی وقتی که گراسیم به خواب رفته بود. طلوع آفتاب را دید و سپس، روز موعود فرا رسیده بود. سپاه را برای نبرد آماده کرد. میمنه سپاه دست سلطان هند بود و بر میسره امیر روم ایستاده بود. خودش در قلب لشکر بود و طلایه شکر با چینیان بود. نبرد آغاز شد. جنگ سختی بود، تا کنون دست هیچ پادشاهی به این نقطه از زمین نرسیده بود، سپاه دشمن بزرگ و آزموده بود، طبیعت همراهشان بود. اما سرنوشت کورش پیروز شدن بود. جنگ بزرگ و خونین بزرگ ترین افتخار را برای کورش به ارمغان آورد. غروب، فرمانروای کل جهان شده بود. سپاهیان بر ویرانه ها و بناهای با شکوه شهر پایکوبی می کردند. قصر بزرگ را باز کردند تا آن شب در آن جشن بگیرند. اما کورش کبیر دستور داد سربازان و فرماندهان در کنار هم در میدان شهر جشن بگیردند. خودش در تالار قصر تنها مانده بود. زهر درونش رشد می کرد و کاری نمی توانست کند. گراسیم طبیبان هندی را آورده بود برای معجزه کردن شفا دادن. صدای پایکوبی سپاهیان از بیرون قصر بلند بود. آتش بزرگی در میدان شهر افروخته بودند که کل شهر را روشن کرده بود، سایه زبانه های آتش روی دیوار های قصر می افتاد. اما قصر تاریک بود. طبیبان هندی مار های خود را آوردند. کورش با دیدن مار ها به خود لرزید. فریاد زد و طبیبان و مارهایشان را بیرون کرد.
    -ارباب! بگذارید طبیبان مداوایتان کنند. شفا در دستان ایشان است...
    -بس است گراسیم. آن مارها نمی توانند حال مرا بهتر کنند. تنهایم بگذار
    حتی گراسیم هم کورش را نمی فهمید. این بهترین سرمایه کورش کبیر. او هم رفت بین دیگران...
    حال کورش خراب بود...
    حالم خراب است. دوست دارم با کسی صحبت کنم. میخواهم از دردم بگویم. اما نمی توانم. گویی زهر ماری که موبد بزرگ دیده بود تمام وجودم را گرفته است. درد دارم، اما نه از آن درد هایی که درمان دارند، نه از آن درد هایی که به خاطرش همه مهربان می شوند و به دورم می گردند. از آن دردهایی است که تنهایم می کند. از آن درد هایی که رهایی ندارد. بلند می شوم تا سراغ گراسیم بروم. میخواهم صدایش کنم تا بیاید و با هم سخن بگوییم. بودنش آرامم می کند. اما منصرف می شوم. گراسیم هم کاری نمی تواند بکند. صدای آتش بازی های سربازان دیوار های قصر را می لرزاند. این چه جشن شومی است. باورم نمی شود به خاک افتاده ام. مگر می شود زمین گیر شوم. انگار این اتفاق افتاده است... اما کسی نمی داند، جز خودم. این صداها و نعره ها برای من است، این ها پیروزی مرا جشن گرفته اند و من تنهایم. بیش از هر زمان همنفسی میخواهم. گویی تنها درمان دردم، گفتن آن به دوستان است. اما زبانم بسته شده. چشمانم را که می بندم مار می بینم. ماری که خرامان خرامان روی زمین می خزد و به سویم می آید. آیا این پایان من است؟ مگر سرنوشت من پیروزی نبود، پس این چیست؟ مگر می شود؟ نه، من از این بیماری رها می شوم. این مار را قبلا کشته ام. اگر از ترفند های موبدبرزگ فرار کرد، نمی تواند از دست من فرار کند.
    اما انگار زهرش درونم جای گرفته. بر خلاف این مردم مست می دانم، میدانم که مسموم شده ام. اما نمی توانم کاری کنم، و از آن بدتر، نمی توانم از کسی کمک بگیرم. از که کمک بگیرم؟ از این سربازان؟ از آن پادشاهان؟ و یا نکند از آن طبیبان با مارهایشان؟
    باید این شب به صبح برسد. باید بر تخت سلطنت جهان تکیه بزنم. اسطوره کورش کبیر هنوز تمام نشده. شکست در زندگی کورش جای ندارد...
    اما مگر می شود از سرنوشت فرار کرد... این چه اختیاری است... مگر سرنوشت من پیروزی نیست؟ پس چرا حالم این است...
    سرنوشت... کورش کبیر، در بیماری خویش افتاده بود. نقش خودش را نمی دانست، نقش خودش در پیروزی هایش، در این حال خرابش. صبح، فرمانروایان وارد قصر شدند. کورش کبیر، تاج سلطلنت به سر گذاشته بود، اما رخش زرد بود، عرق کرده بود و بدنش می لرزید. در سر هر فرمانده ای، فکری می گذشت، فکری از جدایی، فکر جنگ، فکر...

    این رو نمیدونم واقعا.
    افسانه کیشی بوسنیاییه یا نه.
    در هر صورت فعلا میگذارمش اینجا
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  12. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.83
    نوشته ها
    6,233
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,990
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 6 روز 19 ساعت 59 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 20 دقيقه 45 ثانيه
    فکر کنم الان وقتش باشه که بنویسمش...

    غریبه و ماهی

    این افسانه ای که میخوام براتون تعریف کنم، چند روایت داره. یکی از اون رویات ها، داستان یک ماهیه. شاید این ماهی توی همون برکه کوچه (افسانه برکه و پسرک) زندگی می کرده. این ماهی، مثل بقیه ماهی ها نبود. شما آدم ها یک حقیقت رو درباره ماهی ها نمیدونید. و اون این که ماهی ها بدشون نمیاد صید بشن. یعنی براشون مهم نیست. برای همین خیلی تلاش نمی کنن که وارد تور و دام ماهیگیرها نشن. وگرنه هیچ وقت ماهی گیری به این سادگی ها نبود. ماهی ها عقاید و زندگی خاص خودشون رو دارن. اونا یک برنامه طبیعی برای خودشون دارن. به دنیا میان. زندگی می کنن. و یک زمانی، در دام ماهیگیری می افتند. هیچ وقت سعی نکردن از این مسئله فرار کنن. شاید به خاطر این بود که اصلا بهش فکر نکردن. در دنیای ماهی ها هیچ سازمان و نهادی برای مقابله با صید شدن نیست. هیچ مدرسه ای آموزش فرار از چنگ ماهیگیر ها رو نداره. اما ماهی قصه ما، ماهی افسانه ما، اینجوری نبود. با همه فرق داشت. اون اصلا نمیخواست به دام ماهیگیر ها بیافته. فکر می کنم دوباره ممکنه یه اشتباهی بکنید. ماهی قصه ما از مرگ نمی ترسید. مشکل اون با صید شدن، چیز دیگه ای بود. دوست نداشت کسی بگیردش. کسی بهش پیروز بشه. کسی شکستش بده.
    برای همین ماهی ما یک روشی برای خودش داشت. اسم روشش رو گذاشته بود روشش پیچش. که بعدا تبدیل شد به روش پیچیده شدن و پیچیده کردن. ماهی ما با این روش، سعی می کرد بپیچه و بپیچه و بپیچه، تا شرایط رو خیلی خیلی خیلی پیچیده بکنه. توی شرایط پیچیده، گم می شد و کسی دستش بهش نمی رسید. وقتی یه ماهیگیر طرف ماهی ما می اومد، این ماهی شروع می کرد به حرکت سریع و مارپیچی در جهت های مختلف. اینقدر سریع که ماهیگیر چندین و چند ماهی می دید. اما به هر کدوم که حمله می کرد، ماهی ما نبود. فقط ردش بود. کم کم ماهیگیر های زیادی به اون برکه اومدن. این ماهی شهره شده بود و همه ماهیگیر ها سعی می کردن بگیرنش. یک جور مسابقه و رقابت شدیدی بین ماهیگیرها بوجود اومده بود. ماهیگیرهای زیادی از جایجای دنیا اطراف اون برکه چادر زدن تا بتونن این ماهی رو بگیرن. چوب های ماهیگیری عجیب و غریب، قلاب های مختلف، نیزه های ماهیگیری مختلف، تورهای خیلی متنوع در شکل های مختلف. هر کسی یک روش خاصی رو امتحان می کرد. اما هیچ کدوم موفق نمی شدن ماهی ما رو شکار کنن.
    باز هم اشتباه نکنید. ماهی ما از این که این همه آدم برای شکارش بیان اصلا ناراحت نبود. با این که کارش رو خیلی سخت می کرد، اما اون همین رو میخواست. یک رقابت سخت. ماهی ما خیلی جنگجو بود.
    مشکل ماهیگیر ها این بود که نمی تونستن ماهی رو ببین. اونا هیچ وقت نمی فهمیدن کدوم یکی از تصاویری که می بینن ماهی اصلیه. اونا کلی رد و نشون می دیدن که همشون غلط و اشتباه بودن.
    تا این که یک روز، آدم عجیبی به جمع ماهیگیرها وارد شد. سر و وضعش جوری بود که توجه همه رو به خودش جلب کرده بود. لباس های دوره گردها، صورتی خسته با جای زخم و چشمان خیلی جدی و ترسناک. خیلی ها ازش ترسیدن، خیلی ها شروع کردن به مسخره کردنش، و خیلی ها هم فقط تعجب کردن. غریبه بدون اینکه به برکه نگاه کنه، در کنار اون یک چادر زد و سه روز در چادرش موند. صبح روز سوم از چادر بیرون اومد. بدون هیچ وسیله ای. نه توری، نه قلابی، نه نیزه ای. غریبه به روی اسکله ای که تقریبا تا وسط برکه کوچک ادامه داشت رفت. به آخر اسکله که رسید نشست و یک دست مال از جیبش بیرون اورد. همه ماهیگیرها و مردم اون اطراف دور تا دور برکه جمع شده بودند. پچ پچ بزرگی بین اون ها بود و جمعیت هر لحظه بیشتر می شد. شایعه اومدن غریبه به برکه همه جا پخش شده بود و همه کسانی که در اون منطقه بودن اومده بودن ببینن این غریبه چیکار میخواد بکنه. غریبه دست مال رو به روی چشم هایش بست. پچ پچ ها بیشتر شده و برخی ماهیگیر ها شروع به طعنه زدن و مسخره کردن غریبه کردن. ماهی ما بازی پیچیده خودش رو شروع کرده بود. کل برکه پر شده بود از عکس ماهی ما و رد و نشونش که همه می دونستن همه این تصاویر اشتباه هستن. اما هیچ کسی نمی دونست که ماهی واقعی کجاست. غریبه دستش رو به آرومی وارد آب کرد. بدون این که چیزی ببینه و بدون این که عجله ای داشته باشه. برای چند لحظه همه ساکت شدن. دست ماهیگیر درون آب بود. تا این که خیلی زود، دستش رو بیرون اورد. همه چشم ها خیره شده بودن به دست غریبه. غریبه دستش رو بالا اورد و مشتش رو باز کرد. ماهی قصه ما تو دستش بود. آروم، بدون هیچ حرکتی. هیچ کس از اون دور نمی تونست چشم های ماهی رو ببنه. چشم های ماهی در اون لحظه خیلی عجیب بود. هیچ انسانی نمیتونست اون چشم ها رو ببینه. یک صحنه بسیار دردآور بود. چشمهای ماهی. چشمهایی پر از حرف و احساس. غریبه با دست دیگرش دست مال رو از چشمش باز کرد. فقط لحظه ای تونست به چشمان ماهی نگاه کنه. دستش رو بلند کرده بود تا همه ببین که ماهی رو گرفته. همه منتظر بودن تا ماهی رو بببینن. تو فکر هر کسی چیزی بود. یکی می گفت باید ماهی رو خشکش کنن و توی موزه بگذارنش. یکی دیگه میگفت باید تو الکل بگذارنش. یکی دیگه می گفت باید از استخونش یک نشان درست کنن. اون مرد چاغی که کنار اسلکه وایستاده بود گفت بهتره که غریبه امشب کبابش کنه و بخوردش.
    اما غربیه هیچ کدوم از این کارها رو نکرد. دستش رو باز کرد و ماهی رو پایین اورد، کنار آب. اما ماهی تکون نخورد. در اون لحظه همه ماهی شده بود چشمانش و چشمانش شده بود همه عالم، همه دردها و شکست ها و احساس ها عالم. غریبه که دید ماهی تکون نمیخوره، خودش ماهی رو در آب انداخت. صدای داد و بیداد و فریاد از جمعیت بلند شد. برخی به آب نگاه کردن. هیچ ردی از ماهی نبود. همه اون نشان ها و صورت های ماهی محو شده بودن. بعد از اون دیگه هیچ کسی هیچ ردی از ماهی ندید. انگار ماهی تبدیل شده بود به یک روح سرگردان که هیچ نقشی ازش باقی نمونده. بعضی از مردم اطراف برکه میگن بعضی شب ها صداهای ناله ای از برکه میشنون. شایعه شده صدای گریه ماهیه. اون غریبه رو هم دیگه هیچ کس ندید. تنها حرفی که ازش شنیدن موقعی بود که از اسکله به ساحل رسید. اون مرد چاغ داد زد بود که: چرا اینکارو کرد؟ چرا ماهی رو نیوردی؟
    غریبه یک نگاهی به مرد چاغ انداخت و به راه خودش به سمت چادرش ادامه داد و گفت: چیزی نبود که بیارم...
    مغریبه چادرش رو جمع کرد و رفت. ماهیگیرها و مردمی که برای صید اون ماهی اونجا جمع شده بودند دلشون نمیومده اونجا رو ترک کنن. چندین روز طول کشید تا مسافرها برگردن. توی اون چند روز دو موضع اصلی برای صبحت داشتن، یکی اینکه چرا غریبه ماهی رو به برکه برگردوند، و یکی اینکه غیربه چطور ماهی رو گرفت. هر کسی یک حدسی می زد و نظریه های عجیب و غریب درباره غریبه و روشش می دادن، که توی دستش یک طعمه خیلی ناب داشته، یکی می گفت شاید یک قلاب خاصی تو دستش بوده، یکی دیگه می گفت جادوگر بوده و یک ورد خاص گفته.. یک روز، یک پسربچه در حالی که چشمانش خیره شده بودند به برکه، گفت:
    شاید خیلی ساده بوده... شاید غریبه فقط خیلی ساده عمل کرده...
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  13. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.83
    نوشته ها
    6,233
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,990
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 6 روز 19 ساعت 59 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 20 دقيقه 45 ثانيه
    استادیوم 100 هزار نفری

    هیچ کس نمیدونه اون استادیوم واقعا چقدر ظرفیت داشت. قطعا خیلی بیشتر از 100 هزار نفر. خیلی بیشتر، خیلی خیلی. اما این عدد بزرگ ترین عددی بود که اون موقع برای یک استادیوم می گفتن. برای همین معروف شد به استادیوم 100 هزار نفری. اما این استادیوم یک طلسم عجیبی داشت. شایدم اصلا طلسمی درکار نبود، اما یک اتفاق خیلی عجیب توی اون افتاده بود. سالهای سال بود که هیچ کسی توی اون استادیوم نرفته بود. نه بازیکنی و نه تماشاچی ای. بجز یک استثناء. یک نفر بود که هنوزم که هنوزه توی اون استادیوم بود. بعضی از قدیمیا میگن یه زمانی اون استادیوم خیلی رونق داشت. اما الان هیچ خبری از رونق گذشته نبود. فقط یک نفر که توی اون استادیوم بازی می کرد. مردم محل فکر می کردن اون دیوونه است. تنهایی یک توپ فوتبال رو می گرفت و از یه طرف زمین به طرف دیگه می رفت و گل می زد. بعضی وقت ها خطا می کرد! بعضی وقت ها هم روش خطا می کردن. بعضی وقت ها والیبال بازی می کرد، البته تنهایی! بعضی وقت ها هم مسابقه دو میگذاشت که اون هم صد البته تنهایی بود. یه روز یه دختر بچه گستاخ بهش گفت چرا همه این کارا رو توی خونه خودش انجام نمیده! جایی که براش راحت تر باشه! البته اگه میخواد این دیوونه بازی رو داشته باشه. مرد جواب داده بود باید یک استادیوم باشه تا بتونه هنر خودش رو نشون بده. بتونه تمرین هنرمند شدن بکنه. باید کسی باشه تا برای اون بازی بکنه. دختر گستاخ دوباره گفته بود اینجا که کسی نیست و مرد گفته بود چرا!
    و اون موقع بود که مردم محل فهمیدن بعضی روزا، دوتا بچه با لباس های وسله پینه خورده و پاره، در حالی که معمولا آب دماغشون میاد، میرن توی استادیوم و در سکوههای بالای اون می نشینن و کارهای مرد فوتبالیست رو نگاه می کنن. دختر گستاخ باز هم ساکت نشد. دوباره گفت خب روزایی که اون دو نفر نباشن چی! مرد فوتبالیست جواب داده بود خب بازم استادیوم استادیومه. این قابلیت رو داره. حداقل بازی اون برای استادیومه. اما جای دیگه، هیچ هدفی نیست. دختر گستاخ هیچ وقت قانع نمی شد. البته جواب های فوتبالیست تنها برای اکثر مردم قانع کننده نبود. اما این اصلا براش مهم نبود. اون هر روز و همیشه به کارش ادامه می داد. تنهایی در اون استادیوم بازی می کرد. و البته همیشه، نگاهی می انداخت به سکوهای بالای استادیوم، جایی که دوتا بچه دماغو می نشستن. سالها به همین صورت گذشت. تا اینکه قرار شد بین تمام کشور های دنیا، یک جام جهانی برگزار بشه و به بهترین تیم و بازیکن جایزه ویژه ای بدن. فوتبالیست تنها هم شرکت کرد و جزو تیم ملی شد. البته دختر گستاخ همیشه به این تصمیم سرمربی اعتراض داشت: چطور یه دیوونه رو گذاشتن توی تیم ملی!
    اما بر خلاف انتظار همه، سرمربی تیم اشتباه نکرده بود. سرمربی که سنی ازش گذشته بود و خیلی چیزای دنیا رو دیده و چشیده بود، آدم حکیمی بود. تیمش قهرمان شد و فوتبالیست تنها هم بهترین بازیکن شد. هیچ کس این رو باور نمی کرد. البته هنوز هم دختر گستاخ نیش و طعنه می زد. از سرمربی پرسیدن چطور فهمید که این فوتبالیست دیوانه میتونه از پس این کار بر بیاد. سرمربی پیر گفت: این فوتبالیست تنها همیشه برای 100 هزار نفر و بلکه خیلی خیلی بیشتر بازی کرده و جلوی چشمشون تمرین کرده. اون از همه بیشتر برای این جام آماده بود. دختر گستاخ از اون پشت گفت: تو هم دیوونه ای. اون استادیوم خالی بوده. همیشه خالی بوده. سرمربی پیر لبخندی زد و گفت: اشتباه تو همین جاست. برای فوتبالیست تنها، همون دوتا بچه هم کافی بود تا اون استادیوم پر باشه. من فکر می کنم حتی اگه اون دوتا هم نبودن استادیوم براش پر بود، چون می تونست با یک بصیرت عمیق همه مردم دنیا رو توی صندلی های اون استادیوم ببینه.
    بعد از جشن قهرمانی، سرمربی پیر فوتبالیست تنها رو صدا کرد تا باهاش صحبت کنه. اما بر خلاف صبح که ازش حمایت می کرد، این بار بهش هشدار داد: پسرم، تو همیشه فوتبال رو برای دیگران، برای دوتا بچه دماغو، برای یک استادیوم بازی کردی. تو دیگه خودی نداری. چون تو هیچ کاری رو برای خودت نکردی. فقط برای دیگران بوده. فوتبالیست تنها گفت: آخه مگه میشه آدم کاری رو فقط برای خودش بکنه؟ درسته همیشه دنبال رضایت خودشه، اما هیچ کاری رو برای خودش نمیکه.
    سرمربی یک نگاه هالیوودی کرد گفت: اگه بری دنبالش می فهمی یک هدف هست که هم غیر از توست و هم خود توست. و سرمربی رفت و در افق ها محو شد...

    25/7/96
    ت= (موزه، دفتر شهر آفتاب و ...)
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  14. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.83
    نوشته ها
    6,233
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    1,990
    تشکر تشکر شده 
    2,814
    تشکر شده در
    1,208 پست
    آنلاين
    3 ماه 6 روز 19 ساعت 59 دقيقه 15 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 20 دقيقه 45 ثانيه
    پسرک کله پوک
    در روزگاران دور پسری تنها زندگی می کرد. این پسرک که هم با هوش بود و هم کله پوک، زندگی خوبی داشت. اما یک مشکل همیشه آزارش می داد و با گذر زمان، این مشکل بزرگتر و بزرگ تر می شد. مشکل پسرک این بود که چیزهایی را می فهمید که دیگران قادر به درک آن ها نبودند. شاید این به نظر هر کسی یک ویژگی خارق العاده و خوب باشد. اما در مورد پسرک ابدا چنین نبود. نه به خاطر درک کردن مسائل زیاد. بلکه به خاطر این که کسی حرف های پسرک را گوش نمی داد. یعنی پسرک، با این که چیزهای زیادی را می فهمید، اما هیچ کسی قبول نمی کرد. حتی بر عکس، همه حرف های پسرک را رد می کردند و نظرات خودشان را درست می دانستند. تا جایی که خیلی ها پسرک را کله پوک صدا می کردند. پسرک خیلی ناراحت و غمگین بود. نه به خاطر این که به اون کله پوک می گفتند، بلکه به خاطر اینکه حرفهایش را نمی فهمیدند. به خاطر اینکه می دید مردم اشتباهاتی می کنند که از نظر او خیلی روشن است، اما متوجه نیستند و به اشتباهشان ادامه می دهند و پسرک کاری نمی تواند بکند. کار پسرک به جایی رسیده بود که دچار توهم شده بود و چیزهای خیالی می دید. مثلا وقتی در مجلسی صحبتی می شد، پسرک حقیقت را در قالب یک انسان سفید پوش مظلوم می دید که به او ظلم می شود و مردم هر خزعبلی را به آن انسان پاک سفید پوش نسبت می دهد. حقیقت، ملتمسانه به پسرک نگاه می کرد اما از دست پسرک کاری ساخته نبود. پسرک مجبور بود به نگاه های دادخواه حقیقت زل بزند و شرمگینانه هیچ کاری نکند. دیوانگی پسرک نابغه و کله پوک ما به همین جا ختم نمی شد. مدت زیادی به این فکر بود که ای کاش فرشتگانی از آسمان پایین بیایند و پرده از حقیقت بر دارند و به همه نشان دهند که چقدر به حقیقت نزدیکند. آن گاه همه می فهمیدند که چقدر اشتباه کرده اند و پسرک چقدر درست فکر می کرده. این آرزوی خام مدت زیادی پسرک را مشغول خود کرده بود و همیشه آرزو داشت چنین اتفاقی بیافتد. پسرک کله پوک با خود می گفت: چه فایده که من این قدر می فهمم؟ وقتی هیچ کس قبول ندارد؟ حتی وقتی هم که پیش بینی هایم درست از آب دربیاید باز هم کسی به اشتباهش پی نمی برد و قبول نمی کند که من درست گفته بودم. پسرک مثل کسی بود که طلا و گنجینه زیادی در دست داشت، اما هیچ کسی آن طلاها را قبول نمی کرد. شاید اگر حقیقت بینی پسرک مثل طلا بود هزاران بار آن را دور انداخته بود. این مشکل که اولش ساده به نظر می آمد، با گذر زمان بزرگ و بزرگ تر می شد و پسرک شاد و سرزنده قصه ما، تبدیل شده بود به یک فرد ناراحت و افسرده. پسرک به فکر افتاد برای مدتی این درد را فراموش کند. برای همین جشنواره ای به پا کرد و اسم آن را اندیشه گذاشت. چون پسرک کله پوک ما اندیشه را بیش از همه چیز دوست داشت و شاید میخواست به دیگران بگوید که کمی به اندیشه روی بیاورند. پسرک از این جشنواره خیلی خوشحال بود. وقتی جشنواره تمام شد، پسرک ما کلی چیز مفید به دست آورده بود. اما باز هم همان غم قبلی سراغش آمد، مردمی که همیشه به حقیقت ظلم می کردند، دوباره شروع کردند و گفتند جشنواره پسرک بی فایده بود. پسرک خواست از حقیقت دفاع کند و به همه نشان دهد که چقدر سرمایه از این جشنواره به دست آورده است، اما کسی آن ها را نمی دید. درست همان طور که حقیقت سفید پوش و پاک را نمی دیدند، دستاورد های پسرک را هم نمی دیدند. این بار پسرک نا امید از همه چیز و غمگین تر از همیشه، پا به جنگل گذاشت و از مردم دور شد. چه فایده که حقیقت را می دید؟ حتی وقتی که پیش بینی هایش درست می شدند هم هیچ کسی متوجه نمی شد. مثل اگر به کسی می گفت این راهی که می رود اشتباه است و ممکن است فلج شود، اما او آن راه را می رفت و فلج می شد. اما باز هم قبول نمی کرد که پسرت درست می گوید. پسرک مدت زیادی در جنگل پرسه های بی هدف می زد. تا این که یک روز وقت می خواست از چشمه وسط جنگل آب خنک بنوشد، عکس خودش را در آب دید. صورت خودش در آب شروع کرد و با پسرک صحبت کرد و یک راز مهم را به پسرک کله پوک گفت. پسرک سرش را بلند کرد و حقیقت پاک و سفید پوش و مظلوم را دید. اما این بار حقیقت لبخندی بر لب داشت. پسرک به سرعت به شهر برگشت و زندگی خود را از پیش گرفت. پسرک فهمیده بود مشکل مردمی که نمی توانند حقیقت را ببینند، در آن است که یک دستگاه خیلی مهمی در مغزشان نیست. دستگاه «خود آگاهی» یا دستگاه «استعلایی». اما پسرک این دستگاه را درون مغزش داشت. اما آن رازی که تصویر پسرک در چشمه به او گفته بود، این بود که او تا کنون درباره حقیقت اشتباه می کرده. پسرک همیشه فکر می کرد باید حقیقت را به دیگران بگوید و آن ها قبول کنند. اما چون مردم به خاطر نداشتن آن دستگاه نمی توانستند حقیقت را ببیند، همیشه پسرک را آزار می دادند. اما پسرک بعد از آن روز فهمیده بود که این کارش اشتباه بوده. او باید از این که حقیقت را می بیند، استفاده کند. نه این که آن را به دیگران بگوید. پسرک تصمیم گرفته بود از این مزیت خود استفاده کند. حقیقت مثل طلایی نبود که اگر مردم قبول نکنند بی ارزش باشد. حقیقت، مثل یک دستگاهی بود که پسرک می توانست با آن دستگاه یک قصر با شکوه برای خود بسازد. پسرک دست به کار شد و با دیدن حقیقت و پیش بینی آینده، در حالی که همه مردم زندگی ساده و سخت روزمره خود را ادامه می داند، سعی کرد از دستاورد های جشنواره اش برای خود یک کاخ پادشاهی بسازد. البته اولش پسرک دوست داشت رئیس جمهور شود. اما چون آن زمان ریاست جمهوری نبود، مجبور شد به شاه شدن رضایت بدهد. اما تصمیم گرفت که امپراتور باشد. پسرک با کمک حقیقت سفید پوش و پاک و مظلوم، قصری مجلل برای خود ساخت و کل مردم را مجبور کرد از او اطاعت کنند. مردم اما هنوز هم نمی توانستند حقیقت را ببیند و پسرک را هنوز کله پوک صدا می کردند. پسرک این را می دانست اما اصلا ناراحت نبود. چون دیگر فهمیده بود مهم نیست که مردم حقیقت را ببیند و بفهمند که پسرک کله پوک نیست و نابغه است. بلکه مهم این است که از این نبوغ خود استفاده کند و بر مردم حکومت کند. حتی اگر مردم نفهمند.
    تو عشق زیبای منی...

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1