نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.90
    نوشته ها
    6,199
    تشکر
    1,990
    2,804 بار در 1,198 پست از ایشان تشکر شده است
    نوشته های وبلاگ
    3
    آنلاين
    3 ماه 3 روز 4 ساعت 40 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 25 دقيقه 8 ثانيه

    افسانه های کیشی-بوسنیایی

    بسم الله الرحمن الرحیم 5/4/96 این موضوع رو باز می کنم برای جمع آوری افسانه ها.
    هیهات اگر یار بخواهی و نباشم
    ای وای به من گر تو مرا یار ندانی

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  2. یک کاربر برای این پست سودمند از شیدا عزیز تشکر کرده اند:

    فاطمه عطایی (13-08-17)

  3. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.51
    نوشته ها
    2,956
    تشکر
    1,302
    2,447 بار در 745 پست از ایشان تشکر شده است
    نوشته های وبلاگ
    2
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 15 ساعت 9 دقيقه 32 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    15 دقيقه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    بسم الله الرحمن الرحیم 5/4/96 این موضوع رو باز می کنم برای جمع آوری افسانه ها.
    چه تاپیک جذابی
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  4. یک کاربر برای این پست سودمند از فاطمه عطایی عزیز تشکر کرده اند:

    شیدا (13-08-17)

  5. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.90
    نوشته ها
    6,199
    تشکر
    1,990
    2,804 بار در 1,198 پست از ایشان تشکر شده است
    نوشته های وبلاگ
    3
    آنلاين
    3 ماه 3 روز 4 ساعت 40 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 25 دقيقه 8 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فاطمه عطایی نمایش پست ها
    چه تاپیک جذابی
    سعی می کنم همین روزا قبلیاش رو جمع آوری کنم و جدیدش رو هم بنویسم
    هیهات اگر یار بخواهی و نباشم
    ای وای به من گر تو مرا یار ندانی

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  6. یک کاربر برای این پست سودمند از شیدا عزیز تشکر کرده اند:

    فاطمه عطایی (14-08-17)

  7. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.90
    نوشته ها
    6,199
    تشکر
    1,990
    2,804 بار در 1,198 پست از ایشان تشکر شده است
    نوشته های وبلاگ
    3
    آنلاين
    3 ماه 3 روز 4 ساعت 40 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 25 دقيقه 8 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    تیزگوش گربه باهوش
    در جنگلی بزرگ که انواع حیوانات در آن زندگی می کردند گربه ای کوچک بود که بسیار با هوش بود و به او تیزگوش می گفتند. او آرزوی فرمانروایی بر حیوانات جنگل را داشت البته این جنگل فرمانروایی نداشت چون همیشه شیر و ببر و پلنگ بر سر آن جنگ می کردند. روزی تیز گوش در جنگل قدم می زد که دید گربه ای موشهای جنگل را اذیت می کند و موشها از دست او در عذابند. با خود گفت که : باید از این فرصت خوب استفاده کنم و موشها را از سربازان خود کنم. او با چابکی یکی از موشها را گرفت و با چرب زبانی ترس او را از خود ریخت و به او گفت که من شما را از چنگ آن گربه نجات می دهم در عوض از شما می خواهم که کمکم کنید تا فرمانروا بشوم. موش در دل خود به او خندید ولی از روی ناچاری قبول کرد. تیز گوش رفت و با گربه ای که موش ها را اذیت می کرد صحبت کرد و گفت من سپاهی بزرگ مع آوری کرده ام و می خواهم فرمانروایی جنگل را بدست گیرم گربه به او خندید و گفت چگونه؟
    تیز گوش گفت: تو به این کارها توجهی نداشته باش، من دوست دارم به تو که همجنس خودم هستی کمک کنم و می خواهم به تو نیز سمتی دهم پس تو برو و گربه های دیگر را بیاور تا سپاهمان قوی تر شود و با موش ها هم کاری نداشته باش چون آن ها با ما هم پیمانند. گربه که حسابی تحت تاثیر حرفهای تیز گوش قرار گرفته بود قبول کرد و چون گربه های دیگر از او حرف شنوی داشتند با او متحد شدند. تیز گوش به پیش موشها رفت و گفت دیگر گربه ای شما را اذیت نمی کند و حالا شما باید به من کمک کنید.. بروید به حیوانات جنگل خبر فرمانروایی من را بدهید و به آن ها بگویید که اگر من فرمانروا بشوم همه امور جنگل با نظم اداره می شودو دیگر شیر و ببر و پلنگ نمی توانند شما را اذیت کنند. موشها این خبر ها را به تمامی حیوانات رساندند و حیواناتی که قدرت زیادی نداشتند با او هم پیمان شدند.
    تیزگوش خود هم به پیش پلنگ رفت و به او گفت که: اگر کمکم کنی که فرمانروا بشوم، تو را فرمانده سپاه خواهم کرد. پلنگ هم که می دانست نمی تواند با شیر و ببر مبارزه کند قبول کرد. تیر گوش همه را همین گونه با وعده دادن سمت به آنها سرباز خود می کرد و کم کم یک سپاه بزرگ از تمامی حیوانات جنگل درست شد و تیزگوش در آخرین مرحله نقشه خود به شیر و ببر حمله کرد و آنها هم تسلیم او شدند و حکومت جنگل به دست تیز گوش افتاد و او سلسله تیزگوشیان را تاسیس کرد.
    شاید بشه این رو به عنوان اولین، یا یکی از اولین ها ثبت کرد.

    ت= (شیادی و ...)
    هیهات اگر یار بخواهی و نباشم
    ای وای به من گر تو مرا یار ندانی

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  8. یک کاربر برای این پست سودمند از شیدا عزیز تشکر کرده اند:

    فاطمه عطایی (14-08-17)

  9. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.90
    نوشته ها
    6,199
    تشکر
    1,990
    2,804 بار در 1,198 پست از ایشان تشکر شده است
    نوشته های وبلاگ
    3
    آنلاين
    3 ماه 3 روز 4 ساعت 40 دقيقه 16 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 25 دقيقه 8 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا نمایش پست ها
    داستان برکه ای کوچک
    هیچ وقت نمیگذاشت کسی از عمق یک متریش فرا تر برود. نمیخواست کسی به تهش برسد، دوست داشت یک اقیانوس باشد که هر چقدر هم غواصان به اعماق آن بروند، به تهش نرسند. اما یک برکه کوچک بیشتر نبود. برای همین، هر کسی را تا عمق مشخصی راه میداد. نمی گذاشت کسی به آخرش برسد. می ترسید اگر کسی به عمقش برسد، دیگر در آن شنا نکند و به برکه های دیگر برود.
    در کنار برکه، یک خانواده زندگی می کردند. کنار همین برکه بود که بچه ای به دنیا آوردند.کودک در کنار برکه بزرگ می شد و هر روز در برکه شنا می کرد. یکی از بزرگ ترین تفریحات کودک شنا کردن در آن برکه بود. اگر یک روز به خاطر برف و باران یا چیز دیگری نمیتوانست به برکه بیاید، خیلی ناراحت می شد. برکه هم به این کودک علاقه مند شده بود. کودک هر چقدر که بزرگ تر می شد، بیشتر دوست داشت که به عمق برکه برسد. اما برکه با موج یا چیز دیگری جلویش را می گرفت.
    اما یک روز... برکه سعی کرد، به کودک اجازه دهد به عمقش برود، نه! نظرش را عوض نکرده بود، هنوز هم مثل قبل فکر می کرد، اما از فکر کردن خسته شده بود. دوست داشت کودک را شاد کند.
    کودک که دیگر جوانی شده بود، به برکه شیرجه زد و به عمق آن رفت...
    نمیدانم، بعد از آن، نوجوان دوباره به آن برکه برای شنا کردن رفت یا نه. اصلا برای خود برکه هم دیگر مهم نبود. وقتی نوجوان به ته برکه رسید و پایش را به ته برکه گذاشت، برکه سوراخ شد، یک راهی از برکه به زمین باز شد. آن برکه، بعد از آن، عمیق و عمیق تر شد...
    این هم دیگری
    هیهات اگر یار بخواهی و نباشم
    ای وای به من گر تو مرا یار ندانی

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  10. یک کاربر برای این پست سودمند از شیدا عزیز تشکر کرده اند:

    فاطمه عطایی (14-08-17)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •