صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 16 تا 30 , از مجموع 37
  1. Top | #16

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.33
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص

    دعای مستجاب ابراهیم

    سلام
    رفیق شفیقی دیروز قرآن باز کرده بود و به تکه کاغذ کوچکی نگاه می کرد. لبخندی کش دار نشسته بود روی لب هایش. نزدیک تر ، دیدم با خط بچه گانه ای روی کاغذ نوشته اند:« و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فأغشیناهم فهم لا یبصرون». فرصت نشد بپرسم دست خط رنگ و ر رفته کار کیست؛ درآمد که: «شهید هادی این آیه را زیاد می خوانده»، گفتم شهدای زیادی وقت عملیات می خوانده اند. جواب داد اتفاقا ابراهیم هادی بیشتر در مواقع عادی می خوانده. گیجی ام را که دید اضافه کرد: « جنگ برادر!، جنگ! می خوانده که خدا قایمش کند از شیطان های ریز و درشت در جنگ اصلی. اینقدر هم خواند خدا جایی توی کانال کمیل قایمش کرد. جایی که فقط خودش خبر دارد».
    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  2. Top | #17

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    192
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.13
    محل سکونت
    قزوین
    نوشته ها
    240
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    2
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    خوب بود یه داستان توپ بزارید بی زحمت

  3. Top | #18

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.33
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط mostafaboros_lee نمایش پست ها
    خوب بود یه داستان توپ بزارید بی زحمت
    سلام
    ما داستان هامون به توپی داستان های شما نمیشه.
    ما بضاعتمون در همین حده.
    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  4. Top | #19

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    192
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.13
    محل سکونت
    قزوین
    نوشته ها
    240
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    2
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    دمت گرم علی یارت

  5. Top | #20

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.33
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص

    جارو هم معرفت می خواهد

    سلام

    عادت شبگردی دارم. ربطی هم به سرما و گرما ندارد. همین عادت با رفتگر محله آشنایم کرد. چند وقت پیش که سوز سرمای پایتخت استخوان ترکان شده بود، شبی باز به سرم زد. با شال و کلاه و هر چیزی که سپر سرما می شد، حاضر یراق شدم و رفتم شبگردی.

    پیرمرد عزیز جارو به دست را دیدم. جارویش لم داده به دیوار بود و آستین هایش بالازده. من که رسیدم از یک بطری داشت آب خالی می کرد توی مشت دست راستش. وسط وضو بود انگار. حتی فکر آستین بالازدن و خیس شدن هم لرز به تنم انداخت.

    همان دورترک ایستادم. فکر کردم حتما گوشه کناری می خواهد نمازی بخواند اما در بطری را که بست رفت سراغ جارو . خرت خرت کنان مشغول زمین شد.

    جلو رفتم و سلام و حال و احوال کردیم. گیر دادم به وضویش در آن سرمای بی مروت. خندید. آخرش که دید دست بر نمی دارم گفت «اینجا مگر کشور امام زمان نیست؟» گفتم «هست». گفت «مگر اینجا پایتختش نیست؟» سر تکان دادم که بله. گفت «حالا با چه رویی خیابان های این شهر را که اسم آن صاحب رویش است بی وضو جارو بزنم؟ بی معرفتی نیست؟».

    ***

    وقتی می رفتم خانه صدای پیرمرد و آن حرفها می آمد توی سرم. پس زمینه اش هم شده بود ترق ترق دندان هایم که شده بودند سرماسنج.

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  6. Top | #21

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.33
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص

    چرا کسی حریف ما نمی شود؟

    سلام

    اولین سال دانشگاه گذشت. تابستان آمد. با عده ای از هم کلاسی های قدیمی، ساکمان را بستیم و از پایتخت راه افتادیم سمت ولایت تا برای همشهری هایی که تازه کنکور داده اند، مرکز مشاوره انتخاب رشته راه بیندازیم.

    سناریوی "کمک به انتخاب رشته" سوال های ساده ای داشت مثل: " چه رتبه ای؟" " چه علاقه ای؟" " چه استعدادی؟" " چه شهری؟" و از این دست. تا اینکه حمید آمد.

    با صورت آفتاب سوخته و دست هایی که داد می زدند سال هاست با و زمین و داس و درو انس گرفته. کارنامه اش را گذاشت جلوی من. رتبه اش عالی شده بود. تقریبا هر رشته ای که می خواست می توانست در بهترین دانشگاه پایتخت بخواند. همین را گفتم و نگاهش کردم. نگاهم کرد. خودش می دانست. مانده بودم آمده چه کار.

    فکر کردم بهتر است راجع به آینده شغلی بگویم. داشتم می گفتم که فلان رشته را بخوانی چطور جاهایی می توانی کار کنی و ...

    با همان شرم دوست داشتنی و عزیز دهاتی اش آمد وسط حرف هایم و گفت برای چیز دیگری آمده آنجا. ساکت شدم و نگاهش کردم.

    پرسید به نظر من که یک سال است رفته ام دانشگاه و با شرایط آشناترم، الان انقلاب به چه چیز احتیاج دارد. می خواست بداند چه چیزی بخواند بیشتر به درد کار انقلاب می خورد.

    ماتم برد. چیزی مثل خجالت می دوید توی فکرم. سرم را پایین انداختم و نگاهم قفل شد روی کفش های حمید، به نظرم هر چه زودتر باید نواش را می خرید. بعد یاد سناریویمان افتادم. فکر کردم به درد لای جرز دیوار هم نمی خورد.

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  7. Top | #22

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.33
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص

    خانه تکانی اساسی

    سلام

    علی از همکلاسی های دوران دبستان بود و از همان وقت ها باب رفاقتمان باز مانده است. عید امسال که به ولایت رفتم، آمد سراغم و گفت که باید برای کاری کمکش کنم. گفت که خانه تکانی دارد. قرار بود بعد از اذان مغرب هم را ببینیم.

    آمد. مرا ترک موتورش نشاند و راه افتاد به سمت دارالسلام که همان قبرستان شهرمان می شود. از حرف هایی که توی راه زد فهمیدم به مرده شور پول داده است تا آن روز دیروقت بیاید و در غسالخانه منتظرش باشد. فکر کردم شوخی می کند که گفت:« بهش پول دادم که امروز عین یه جنازه منو بشوره». بعد با خنده اضافه کرد « حداقل لباس رو دارم ها !». بعد دست برد سمت جیبش و کاغذی بیرون کشید و به سمت من گرفت:« اینم تلقین میت. وقتی خوابیدم تو قبر، تو برام بخون».

    غسالخانه را تنها رفت. خودش اینطور می خواست. با یک لا پارچه ی سفید که دور خودش پیچیده بود از آنجا بیرون آمد وبدون حرف رفت و خوابید توی قبری که از قبل نشان کرده بود. چراغ قوه را انداخته بودم روی کاغذ و می خواندم. رسیدم به «حُسَیْنُ بْنُ عَلِىٍّ الشَّهیدُ بِکَرْبَلاءَ اِمامى». بلند بلند شروع کرد به گریه کردن و توی همان قبر نشست. زیر نور چراغ که نگاهش کردم لبهایش داشت تکان می خورد. دستش را هم گذاشته بود روی سینه اش. بعد رو کرد به من و گفت: « زنده شدم. بریم».

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  8. Top | #23

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    113
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.40
    نوشته ها
    784
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    16
    تشکر شده در
    13 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط iemt نمایش پست ها
    سلام

    علی از همکلاسی های دوران دبستان بود و از همان وقت ها باب رفاقتمان باز مانده است. عید امسال که به ولایت رفتم، آمد سراغم و گفت که باید برای کاری کمکش کنم. گفت که خانه تکانی دارد. قرار بود بعد از اذان مغرب هم را ببینیم.

    آمد. مرا ترک موتورش نشاند و راه افتاد به سمت دارالسلام که همان قبرستان شهرمان می شود. از حرف هایی که توی راه زد فهمیدم به مرده شور پول داده است تا آن روز دیروقت بیاید و در غسالخانه منتظرش باشد. فکر کردم شوخی می کند که گفت:« بهش پول دادم که امروز عین یه جنازه منو بشوره». بعد با خنده اضافه کرد « حداقل لباس رو دارم ها !». بعد دست برد سمت جیبش و کاغذی بیرون کشید و به سمت من گرفت:« اینم تلقین میت. وقتی خوابیدم تو قبر، تو برام بخون».

    غسالخانه را تنها رفت. خودش اینطور می خواست. با یک لا پارچه ی سفید که دور خودش پیچیده بود از آنجا بیرون آمد وبدون حرف رفت و خوابید توی قبری که از قبل نشان کرده بود. چراغ قوه را انداخته بودم روی کاغذ و می خواندم. رسیدم به «حُسَیْنُ بْنُ عَلِىٍّ الشَّهیدُ بِکَرْبَلاءَ اِمامى». بلند بلند شروع کرد به گریه کردن و توی همان قبر نشست. زیر نور چراغ که نگاهش کردم لبهایش داشت تکان می خورد. دستش را هم گذاشته بود روی سینه اش. بعد رو کرد به من و گفت: « زنده شدم. بریم».

    یا علی

    کاش قبل از مرگ واقعی تجربش کنیم.
    و عمر، شیشه عطر است! پس نمی ماند
    .... قطار منتظر هیچ کس نمی ماند

  9. Top | #24

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.33
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص

    اقتصاد کلان

    سلام

    روز اول سفر رهبر به قم بود. قدم می زدم در خیابان هایی که بعضی هاشان احوال متفاوتی با روزهای عادی داشتند. بعضی از دوطرفه ها یک طرفه شده بودند مثلا. گوشه ی یک خیابان رسیدم به یک تاکسی زرد رنگ که راننده اش یک دست زیر چانه زده ایستاده و تکیه داده بود به اسباب ارتزاقش و دوردورها را نگاه می کرد. در دل می گفتم لابد در این چند روز از کارش مانده. نزدیک تر، سلامی کردم و درآمدم که : « کار و بار شما هم کساد است این روزها».
    نگاه کرد، جوری که طعمش در پس ذهنم مانده هنوز و گفت : « پسر جان میهمان شهر با خودش برکت آورده». دلم می خواست باز هم بشنوم، این شد که متعجبانه پرسیدم :« برکت؟!». یعنی که این فقره از مفاهیم را باور ندارم. دستش را جلو آورد و نسخه ی پزشک را نشانم داد و ادامه داد:« از صبح معطلم برای پول این. مال دوا و درمان پسرمان است. یک هفته است خوابیده توی خانه. داشتم می رفتم از کسی قرض بگیرم، عیال زنگ زد که حالش بهتر است و برگرد». بعد دوباره گفت:« با خودش برکت آورده، برکت».

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  10. Top | #25

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.86
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,630
    تشکر تشکر کرده 
    2,946
    تشکر تشکر شده 
    2,047
    تشکر شده در
    686 پست
    آنلاين
    4 روز 10 ساعت 6 دقيقه 20 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 دقيقه 52 ثانيه
    آخرای شب بوده که می رسه به خونه ی مشت حسن،غسال شهر
    خانم مشت حسن درو باز می کنه ومیگه مشتی داره استراحت میکنه
    ازش میخواد بیدارش کنه و بهش میگه کار خیلی مهمی داره
    وقتی مشت حسن میاد ازش می پرسه که مشتی میشه بگی مرده رو چجوری غسل میدن؟
    مشتی هم بعد از کلی غرغر که این وقت شب اومدی و......شروع میکنه به گفتن
    اول سدر بعد کافور بعد...
    ......
    ـاینجوری نه مشدی

    ـپس چجوری؟نکنه میخوای این موقع شب بیام وغسلت بدم؟

    ـآره،برای همین اومدم،دوبرابر بقیه مزد میدم


    .............
    خلاصه باکلی اصرا رمشدی قبول می کنه و روونه ی غسالخونه میشن

    وقتی میرسن از مشدی میخواد که هرجوری میتو میشوره بشوردش

    بسم الله میگه ومیخوابه

    مشدی هم شروع می کنه به شستن تا کار تموم میشه وصداش می کنه
    ..........

    قاضی خوب شستمت؟
    یاد گرفتی؟
    راضی بودی؟
    قاضی سعید....قاضی سعید....قاضی

    .........
    اما هیچ جوابی نمی شنوه
    قاضی سعید همون اول که بسم الله رو گفته بود رفته بود.

    مشدی به دور وبرش نگاه می کنه و یه بغچه می بینه

    بغچه رو که باز می کنه می بینه توش یه مقدارپولو کفنی و یه نامه است که توش نوشته بوده:

    مشد حسن دستت درد نکنه
    خیلی خوب شستیم
    حلالم کن
    من توزندگی بارم رو دوش کسی نبوده،نمیخوام بعد مرگمم بارم رو دوش کسی باشه

    پشت همین غسالخونه یه قبر کندم.یه زحمت بکش منو دفنم کن وصبح به خانوادم خبربده((سعید مرد))
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  11. Top | #26

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.33
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص

    شور و بی نمک

    سلام

    یکی از هم کلاسی های قدیمی من دانشجوی باهوش و اهل درس و حسابی بود که پای ثابت بحث های عقیدتی خوابگاه هم بود. اول بار بحث سر اینکه نماز را چرا فارسی نباید خواند حرف زدیم و رسیدیم به اختلاف در بنیان ها. فهمیده بودم نماز را فارسی خواندن یا نخواندن اصلا در بحث ما محلی از اعراب ندارد. باید ریشه ها را که دنبال می کردیم که کردیم و هفته ی بعدش رسیده بودیم به "خدا هست یا نیست"

    برای فتحه و کسره ی استدلال هایم دلیل می خواست و انصافا هم ذهن تند و تیزی داشت. القصه بحث های ما از سر ضعف قوه ی استدلال من یا از این دست دلایل به نتیجه نرسید و "کلاس خدا پیدا کنی" منحل شد! و ارتباط ها هم کمتر شد و دیگر از این صاحب ذهن شکاک و اهل جدل خبری نداشتم تا اینکه چند روز پیش که کتاب ها را در پیاده روی انقلاب نگاه می کردم تصویر آشنایی افتاد توی ویترین کتاب فروشی. خودش بود با همان چشم هایی که تند تند رو همه جزئیات می دوید و عصبی پلک می زد.

    از سلام و علیک زود پرید سراغ سوال از کارم و خودش هم جواب داد که "البته می دانم جیره خور شده ای و نوشته هایت را فلان جا دیده ام". بعد هم گفت: "خوب بار خودت را بسته ای ها، خیانت کردی به هم وطن هات!" تعجب نمی گذاشت حرف بزنم. آن ذهن اهل دلیل که اقل خوبی اش این بود که زود قضاوت نمی کرد برای خودش دادگاهی شده بود با تنها یک صندلی برای قاضی. حرف کشید به انتخابات و من اصلا فراموش کردم از هست و نیست جیره مذکور دفاعی بکنم. اوضاع غریب تر از این حرف ها بود. آن آدم صاحب استدلال که وقت بحث در مورد خدا، لایه لایه کلمات و وقایع را می جوید و مزه می کرد .وقتی که پرسیدم "کدام تقلب وجود داشت که به این حرف ها بینجامد؟". متعجب تر از من نگاهم کرد و گفت "معلوم بود دیگر" و همین "معلوم بود" و دو سه تا حرف از این دست تمام دار و ندار منطقی کسی بود که خدا را با هزار تا دلیل و کتاب و منطق قبول نکرد.

    خداحافظی که کردیم یاد استادی شیطان افتادم که خواب قالی را خوب می شناسد. جایی چنان عطش استدلال را به جان آدم می اندازد که می افتی در چاه ویل وسواس عقل و جایی دیگر هم دوایی به خوردت می دهد تا سهل گیر باشی در قبول سیاهی ماست.

    یا علی
    ویرایش توسط iemt : 04-12-12 در ساعت 21:50
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  12. Top | #27

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.86
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,630
    تشکر تشکر کرده 
    2,946
    تشکر تشکر شده 
    2,047
    تشکر شده در
    686 پست
    آنلاين
    4 روز 10 ساعت 6 دقيقه 20 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 دقيقه 52 ثانيه
    ممنون اذ iemt با این داستانای قشنگش
    آقا من یه داستان واقعی دارم از اطرافیانمون خیلی جالبه

    یه وقتی که حالش باشه می نویسم

    این بشارتش بود
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  13. Top | #28

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    113
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.40
    نوشته ها
    784
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    16
    تشکر شده در
    13 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    به مناسبت روز دانشجو.
    بهترین دانشجو...

    بهترین دانشجوهای ناوبری رو می فرستادن جایی که بهترین دانشجوها از هفتاد کشور دنیا، می رفتن اونجا. اسم محمد ابراهیم به عنوان بهترین دانشجوی ناوبری ایران اعلام شده بود .
    به همین خاطر مسئولین دانشگاه با خوشحالی تمام بدرقه اش کردن و فرستادن خارج. وقتی دوره تمام شد و محمد ابراهیم برگشت،
    دوباره همون مسئولین رفتن به استقبالش، اما این دفعه خوشحال تر بودن!
    چون به استقبال کسی می رفتن که بین هفتاد دانشجوی اول دنیا، اول شده بود!

    امام خامنه ای(دام ظله):
    عزیزان من!
    هرچه می توانید، خودتان را با علم و عمل بسازید. دوران جوانی شما مثل دوران جوانی نسل قبل از شما ، دوران تعیین کننده سرنوشت تاریخی این ملت است.
    بیانات در دیدار جوانان اهواز 1382/5/8

    محمدابراهیم: شهید محمد ابراهیم همتی
    ترم آخر- ص17
    و عمر، شیشه عطر است! پس نمی ماند
    .... قطار منتظر هیچ کس نمی ماند

  14. Top | #29

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.33
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص

    زیرخاکی

    سلام

    یکی از اقوام تعریف میکرد قدیمها بچه محل شر و شوری داسته اند محسن نام. اهل محل همه از دستش ذله بوده اند و همه هم از او حساب میبرده اند. اهل همه جور خلاف بوده و فقط محرمها غلاف میکرده.
    سال 62 یک دفعه غیبش میزند و فقط هر چند ماه یکبار می آمده به مادر پیرش سرمیزده. بعد هم دوباره الرحیل.
    یکبار غیبتش طولانی میشود و وقتی می آید یک دستش را هم نداشته. بازار شایعه داغ میشود و هی که باد میپیچیده توی آستین محسن حرفهای ناجور هم میپیچیده توی دهان مردم.
    محسن باز میرود و این بار دیگر بر نمیگردد. حتی توی مراسم فوت مادرش هم خبری از او نمیشود.
    سالها بعد دوباره سر و کله اش پیدا میشود. اینبار توی یک تابوت پیچیده در پرچم سه رنگ. کاشف به عمل می آید با یک نام و نشان دیگر توی جبهه مین خنثی میکرده و در گردان تخریب برای خودش چشم و چراغی بوده.
    دستش هم که می افتد میرود توی واحد اطلاعات عملیات؛ تا شهادت. بدنش هم می ماند آن طرف مرز، زیر خاک. خودش هم میشود زیر خاکی.
    توی وصیت نامه اش هم که یک همرزمش بعدها رو کرده بود تنها نوسته:
    شهادت میدهم حق با خمینی است.

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  15. Top | #30

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.33
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام علیکم

    یک روز چندین نفر از نزدیکان و آشنایان مهمان ما بودند. کسانی که بقول آنروزیها سرشان به تنشان می ارزید، ما مشغول صحبت بودیم که رسول(که در دوران کودکی بود) از فوتبال آمد. لباسهای معمولی رسول و سر و روی خاکی او درموقع حال واحوال ما میهمانان مورد توجه آنها قرار گرفت. رسول که رفت آنها به من گفتند: این تنها پسر شماست؟ بیشتر به او برسید!… این حرفها خیلی مرا ناراحت و پریشان کرد تنها که شدیم به رسول گفتم: مادر جان ما که وضعیت خوبی داریم یا حداقل میتوانیم لباس مناسبتری یا کفش خوبی برای شما تهیه کنیم چرا اینطور می گردی که مردم مرا.. در اینجا رسول حرف مرا قطع کرد و گفت: مادر به آنها بگو رسول تا زمانی که با بچه هایی به مدرسه می رود که انگشت پایشان از کتانی پاره پاره بدر آمده است همین لباسها نیز برای او زیاد است.
    نقل از مادر شهید رسول حیدری

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1