صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 37 , از مجموع 37
  1. Top | #31

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    196
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.63
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    3,344
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکر تشکر کرده 
    2,945
    تشکر تشکر شده 
    1,835
    تشکر شده در
    648 پست
    آنلاين
    1 هفته 3 روز 8 ساعت 20 دقيقه 5 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 51 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط طاهر نمایش پست ها
    آخرای شب بوده که می رسه به خونه ی مشت حسن،غسال شهر
    خانم مشت حسن درو باز می کنه ومیگه مشتی داره استراحت میکنه
    ازش میخواد بیدارش کنه و بهش میگه کار خیلی مهمی داره
    وقتی مشت حسن میاد ازش می پرسه که مشتی میشه بگی مرده رو چجوری غسل میدن؟
    مشتی هم بعد از کلی غرغر که این وقت شب اومدی و......شروع میکنه به گفتن
    اول سدر بعد کافور بعد...
    ......
    ـاینجوری نه مشدی

    ـپس چجوری؟نکنه میخوای این موقع شب بیام وغسلت بدم؟

    ـآره،برای همین اومدم،دوبرابر بقیه مزد میدم


    .............
    خلاصه باکلی اصرا رمشدی قبول می کنه و روونه ی غسالخونه میشن

    وقتی میرسن از مشدی میخواد که هرجوری میتو میشوره بشوردش

    بسم الله میگه ومیخوابه

    مشدی هم شروع می کنه به شستن تا کار تموم میشه وصداش می کنه
    ..........

    قاضی خوب شستمت؟
    یاد گرفتی؟
    راضی بودی؟
    قاضی سعید....قاضی سعید....قاضی

    .........
    اما هیچ جوابی نمی شنوه
    قاضی سعید همون اول که بسم الله رو گفته بود رفته بود.

    مشدی به دور وبرش نگاه می کنه و یه بغچه می بینه

    بغچه رو که باز می کنه می بینه توش یه مقدارپولو کفنی و یه نامه است که توش نوشته بوده:

    مشد حسن دستت درد نکنه
    خیلی خوب شستیم
    حلالم کن
    من توزندگی بارم رو دوش کسی نبوده،نمیخوام بعد مرگمم بارم رو دوش کسی باشه

    پشت همین غسالخونه یه قبر کندم.یه زحمت بکش منو دفنم کن وصبح به خانوادم خبربده((سعید مرد))
    خیلی تأثیر گذار بود ممنون
    دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

  2. Top | #32

    تاریخ عضویت
    Dec 2012
    شماره عضویت
    246
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    57
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    0
    تشکر شده در
    0 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    کدام مستحق تریم ؟شب سردی بود … پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت.

    پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه. میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش، هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …

    برق خوشحالی توی چشماش دوید.. دیگه سردش نبود ! پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه؛ تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد … خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …

    چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان … مادر جان ! پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار …


    پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه… مُو مُستَحق نیستُم !

    زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن … اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
    زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

    پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :پیر شی ننه … پیر شی ! خیر بیبینی

  3. Top | #33

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.30
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص

    امر سیاسی الهی

    سلام
    هرچند مربوط به 22 بهمن سال 90 است ولی خواندنش ضرر ندارد.
    ---------------------------------------

    پیرزن را با ویلچر آورده بودند توی جمعیت. انگار شوهرش بود که چارچرخه را راه می برد. به چه هن و هنی. مدتی هم پایشان شدم من باب استراق سمع! پیرزن گفت « خسته شدی ها!». پیرمرد صدا صاف کرد که « دست کم نگیر عیال جان» و بعد هر دو ریز ریز خندیدند.

    هر جا شعارها بالا می گرفت مرد همراهی می کرد. یک جاهایی هم خودش می شد وزیر شعار. همین هم نفسش را تندتر می کرد و راه رفتن را برایش دشوارتر. نشاط اما توی صورتش می ماند. نه اخمی نه غرغری. از این سر و ریش سپیدهای خوش اخلاق نشان می داد.

    رفتم کنارشان و سلام و علیکی. گفتم پدر جان زحمت کشیده اید ها. حالا تا آزادی هم نیامدی عیبی ندارد خوب!

    اول پیرزن جوابم را داد. خوش تعریف بودند. یکی مرد می گفت، یکی زن.

    از حرفهایشان فهمیدم چند سال پیش گرفتاری پیش می آید برایشان. عقل شان را می گذارند روی هم که نذر قشنگی بکنند. که بتوانند پایش هم بایستند.

    پیرمرد گفت :« دیدیم خدا خوشحال می شود، گفتیم عهد کنیم هر سال 22 بهمن سنگ تمام بگذاریم.»

    زن گفت:« خاطر این انقلاب عزیز است، گفتیم خدا دست رد به سینه مان نمی زند. نزد».

    آخرش هم مرد دستی به شانه ام زد و درآمد:« یادگاری پیشت بماند! نذر انقلاب زود جواب می دهد. خرجش کن جوان».

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  4. Top | #34

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.30
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص

    این مردم نازنین

    سلام علیکم

    - مادر : دیروز 50 تومن گذاشتم تو کیفم ها!
    - دختر: چقدش مونده مگه؟
    - تقریبا هیچی... چیز خاصی هم نخریدم
    - ای بابا...
    -50 تومن عین یخ آب شد
    کمی سکوت کردند و من پشت سرشان دوباره گوش تیز کردم:
    - خدا بزرگه
    - توکل به خدا

    این قسمتی از گفتگوی یک مادر و دختر بود در یکی از خیابان های منتهی به آزادی، در 22 بهمنی که امروز بود.دخترش 13 14 ساله می زد و مادر را نفهمیدم. بعدش دیگر سکوت بود تا جایی که کم کم جمعیت و "آزادی" را می شد دید. مادر گفت «ماشاالله جمعیت» دختر با ذوق جواب داد «آره ماشاالله». بعد دست هم را گرفتند و پا تند کردند و خندان رفتند لابلای مردم.

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  5. Top | #35

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.30
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص

    فدای یک ریش خمینی

    سلام
    Inline image 1.png.jpg
    خیلی محرمانه
    تیمسار ریاست سازمان اطلاعات و امنیت کشور
    اداره دوم-32د
    10/10/1357
    موضوع: قشريون
    خبر واصله حاكيست:
    در ساعت 1830 مورخه 22/9/1357 دو دستگاه خودرو شخصي كه يكي از آنان پژو به شماره 35328 ـ تهران ل بود در خيابان آيزنهاور با يكديگر تصادف نمودند كه به خودرو ديگر مبلغ 60000 ريال خسارت وارد گرديد و افسر راهنمائي ضمن كشيدن كروكي تصادف اظهار نمود من كروكي را كشيدم ولي شما بايد پولش را از خميني بگيريد هر دو راننده ناراحت شدند و راننده پژو مزبور چكي به مبلغ 70000 ريال نوشت و اظهار داشت (فداي يك ريش خميني، و بلافاصله راننده خودرو بعدي چك را گرفته و ضمن سوزانيدن آن در جلو جمعيت اظهار نمود فداي خميني).
    ارزيابي خبر: قابل تحقيق و بررسي است.
    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  6. Top | #36

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    113
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.37
    نوشته ها
    784
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    17
    تشکر شده در
    14 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط iemt نمایش پست ها
    سلام
    Inline image 1.png.jpg
    خیلی محرمانه
    تیمسار ریاست سازمان اطلاعات و امنیت کشور
    اداره دوم-32د
    10/10/1357
    موضوع: قشريون
    خبر واصله حاكيست:
    در ساعت 1830 مورخه 22/9/1357 دو دستگاه خودرو شخصي كه يكي از آنان پژو به شماره 35328 ـ تهران ل بود در خيابان آيزنهاور با يكديگر تصادف نمودند كه به خودرو ديگر مبلغ 60000 ريال خسارت وارد گرديد و افسر راهنمائي ضمن كشيدن كروكي تصادف اظهار نمود من كروكي را كشيدم ولي شما بايد پولش را از خميني بگيريد هر دو راننده ناراحت شدند و راننده پژو مزبور چكي به مبلغ 70000 ريال نوشت و اظهار داشت (فداي يك ريش خميني، و بلافاصله راننده خودرو بعدي چك را گرفته و ضمن سوزانيدن آن در جلو جمعيت اظهار نمود فداي خميني).
    ارزيابي خبر: قابل تحقيق و بررسي است.
    یا علی

    عالی بود.
    واقعا تکان دهنده بود.
    خدا کنه درسی بشه برای حالمان.
    و عمر، شیشه عطر است! پس نمی ماند
    .... قطار منتظر هیچ کس نمی ماند

  7. Top | #37

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.30
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط زهرا روشن دل نمایش پست ها
    عالی بود.
    واقعا تکان دهنده بود.
    خدا کنه درسی بشه برای حالمان.

    سلام علیکم
    قبلا گفتم که!
    فرق خمینی و خامنه ای تو بسیجیاشونه.
    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1