صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 37
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.32
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص

    داستان های واقعی

    سلام
    خوب است داستان های کوتاه واقعی و عبرت آموز را ذیل این تاپیک بیاوریم.
    فکر می کنم می شود از آن ها استفاده های خوبی کرد.
    دور و برمان از این دست داستان ها زیاد است.
    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.32
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص

    الهی نامه

    سلام
    این را هم می توانم به عنوان نمونه بیاورم! که البته از بنده نیست!
    یا علی
    -----------------------

    دم یکی از ایستگاه های مترو با سید حمید رفیق شدیم. بعد کلاس و مدرسه می آید بساطش را از سوپر مارکتی دم مترو بر می دارد و تا اذان کار می کند. واکس، تعمیر جزئی کفش و این جور کارها.
    خجالتم داد وقتی فهمیدم با 14 سال سن یک دور شهید مطهری را خوانده. همه چیزش هم حساب و کتاب دارد.
    کفش به کفش می نویسد؛ نه که مشتری باید کمی بایستد، یحتمل حرفی و حدیثی هم رد و بدل می شود؛ یا با سید حمید یا پشت تلفن همیشه همراه!. این نقل و گفت و شنیده ها شده مرکز توجه سید. راجع به شان یکی دو خط توی دفترش سیاه می کند.
    بعد شش ماه دفترش را با هزار اصرار گرفتم و خواندم:

    - /واکس/کفش نوی قهوهای/ مرد/ حدود 30 سال/ صحیح و سالم/ شیک/ پشت تلفن به زمین و زمان فحش می داد که دلار کشیده بالا"/. خدایا رفاقتمان را بند هیچ الاکلنگی نکن.ظرفیتش را ندارم.

    - خرید کفی/ زن جوان/ صحیح و سالم/ زیر لب غرغر می کرد. انگار بد و بیراه بود به شوهرش./ خدایا زنم که دادی خوش اخلاقم کن. خوش اخلاقش کن.

    - دوخت دور / کفش اسپرت/ مرد/ قوز کرده حسابی/ باید صاف راه بروم، توی بدن اسراف می شود.

    - واکس/ کفش قهوه ای: کم کم باید فکر جانشینش بود/ مرد: نصفه پیتزای دستش را وسط پیاده رو می خورد. به من هم بفرما زد!/ خورد و خوراکم توی چشم جماعت نباشد؛ شکلش بد است. تازه شکم های گرسنه دور و برم هم هست.

    - بوگیر پا/ زن: گفت چیزی باشد که حریف جوراب مردش شود؛ انگار وضع گند پایش خراب است. اصرار داشت مؤثر باشد، آخر فردا عازم مشهدند/ " خدایا معرفت زیارت بده. یا امام رضا(ع) بخر ما را/

    اینها توی صفحه های اول بود...باقی اش را نمی شود نوشت. کسی باور نمی کند که پسرک عارف پر و بال گرفته ای شده. ماشاءالله.
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    113
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.38
    نوشته ها
    784
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    16
    تشکر شده در
    13 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    بسیار تکان دهنده بود.
    کاش دفترش چاپ بشود.
    کاش بفهمیمش.
    کاش... .
    از باز کردن این تاپیک ممنون.
    و عمر، شیشه عطر است! پس نمی ماند
    .... قطار منتظر هیچ کس نمی ماند

  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    184
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.36
    محل سکونت
    خط تهران- قم
    نوشته ها
    724
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    16
    تشکر شده در
    12 پست
    آنلاين
    21 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    1 ثانيه
    سکوت
    فقط سکوت

  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.32
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص

    هیچ چیز مثل زمین آب و نان ندارد

    سلام
    این بار هم از بنده نیست.
    یا علی
    -------------------------------
    کارگر است. آقا حمید.
    بار اول سنگ بنای رفاقتش را با بچه های مسجد خودش گذاشت. دیوار پایگاه شکم داده بود. افتادیم به جانش. ناشی بودیم. خرابتر شد.
    حمید آستین بالا زد. فهمیدیم کارگر ساختمان است. از من یکسال کوچکتر بود. زود با بچه ها جوشید. مهرش هم حسابی به دل می نشست.
    یک روز بعد از صلاة عشائی مرا کشید کنار و گفت « 7 تومن جمع کردم. میخوام باش یه کار درست و حسابی بکنم. پیشنهادی داری؟». آمدم بگویم بورس پشیمانم شدم. حرف در دهانم ماسید که نکند سر درنیاورد و حمید را چه به اینترنت.
    از مضاربه و بانک و سود اینها شروع کردم. نگاهم کرد. خوب تا آخر حرفها گوش کرد. تشکر کرد و دستم را میان آن دستهای زمخت و پینه بسته اش فشرد. لبخند آمد توی صورتش، بعدش هم رفت.
    چند ماه بعدتر با بچه ها توی حیاط مسجد ایستاده بودیم. حرف پول افتاد بین مان. پرسیدم« حمید! چه خبر از آن کار درست و حسابی؟». سرش را پایین انداخت. جواب داد: « یه کاری کردم. ایشالا خیره». حرف را که عوض کرد فهمیدم دلش نمی خواهد پاپی موضوع شوم.
    بعدتر از کسی شنیدم حمید قبر خریده. تمام پولش را هم خرج کرده. بعضی شب ها می رود تویش می خوابد. چراغ هم می برد و می اندازد روی صفحه ی قرآن و بلند بلند می خواند و گریه. زیارت عاشورا هم پشت بندش.
    یاد حرفش افتادم که می پرسید یک کار حسابی سراغ دارم یا نه.
    ویرایش توسط iemt : 24-11-12 در ساعت 12:25
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.32
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام
    آقا معاف کنید دیگه من نیام هی بگم از منه یا از من نیست!
    بود یا نبود اصل مطلب رو بچسبید.
    یا علی
    -------------------------
    ردیف مسافرهای مترو متراکم بود همه چسبیده بودند به هم مثل دانه های انار ، ولی نه به خوشحالی آنها. گرما هم که در مرز خرماپزان بود و صورت های خیس عرق گل انداخته بود.
    در آن واویلا نگاه غمگینی توجهم را جلب کرد که در صورت جوانکی پیدا بود. بی توجه به تکان ها و فشار و غرغر*های گاه گاه مسافران سر را تکیه داده بود روی دست و روبرو را نگاه می کرد. شک برم داشته بود که بغض دارد و نم اشکی در چشمانش نشسته که سیب آدم گلویش مطمئنم کرد. بس که بالا و پایین می*رفت. بغض را قورت میداد. بدجوری دلم می*خواست بدانم دلیل حال و هوایش را.

    ***
    واگنمان خلوت شد و جوانک و بیشتر مسافرها پیاده شدند. رد جایی را که نگاه می کرد دنبال کردم. فهمیدم او تابلوی کوچکی را نگاه می کرد که بالای در چسبیده بود و رویش نوشته بود:

    "اسمش را گذاشته اند مقام امام زمان.کربلا. درست کنار شریعه فرات. می گویند ملک امام زمان است. همانجایی که عمویش عباس از اسب افتاد."
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    385
    عنوان کاربر
    سردار اندیشه
    میانگین پست در روز
    1.34
    نوشته ها
    2,959
    نوشته های وبلاگ
    2
    تشکر تشکر کرده 
    1,318
    تشکر تشکر شده 
    2,457
    تشکر شده در
    748 پست
    آنلاين
    1 هفته 2 روز 17 ساعت 9 دقيقه 47 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    11 دقيقه 54 ثانيه
    زیبا بود...
    ایمان منی
    سست و ظریف و شکننده..

  8. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.65
    نوشته ها
    6,332
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,033
    تشکر تشکر شده 
    2,879
    تشکر شده در
    1,263 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 4 روز 17 ساعت 11 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه 36 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط iemt نمایش پست ها
    سلام
    این بار هم از بنده نیست.
    یا علی
    -------------------------------
    کارگر است. آقا حمید.
    بار اول سنگ بنای رفاقتش را با بچه های مسجد خودش گذاشت. دیوار پایگاه شکم داده بود. افتادیم به جانش. ناشی بودیم. خرابتر شد.
    حمید آستین بالا زد. فهمیدیم کارگر ساختمان است. از من یکسال کوچکتر بود. زود با بچه ها جوشید. مهرش هم حسابی به دل می نشست.
    یک روز بعد از صلاة عشائی مرا کشید کنار و گفت « 7 تومن جمع کردم. میخوام باش یه کار درست و حسابی بکنم. پیشنهادی داری؟». آمدم بگویم بورس پشیمانم شدم. حرف در دهانم ماسید که نکند سر درنیاورد و حمید را چه به اینترنت.
    از مضاربه و بانک و سود اینها شروع کردم. نگاهم کرد. خوب تا آخر حرفها گوش کرد. تشکر کرد و دستم را میان آن دستهای زمخت و پینه بسته اش فشرد. لبخند آمد توی صورتش، بعدش هم رفت.
    چند ماه بعدتر با بچه ها توی حیاط مسجد ایستاده بودیم. حرف پول افتاد بین مان. پرسیدم« حمید! چه خبر از آن کار درست و حسابی؟». سرش را پایین انداخت. جواب داد: « یه کاری کردم. ایشالا خیره». حرف را که عوض کرد فهمیدم دلش نمی خواهد پاپی موضوع شوم.
    بعدتر از کسی شنیدم حمید قبر خریده. تمام پولش را هم خرج کرده. بعضی شب ها می رود تویش می خوابد. چراغ هم می برد و می اندازد روی صفحه ی قرآن و بلند بلند می خواند و گریه. زیارت عاشورا هم پشت بندش.
    یاد حرفش افتادم که می پرسید یک کار حسابی سراغ دارم یا نه.
    خیلی عالی بود.
    احساس راوی رو من خیلی داشتم، یعنی کسایی رو دیدم و با هاشون صحبت کردم که بعدش این شمرندگی ای که برای رواری اتفاق افتاده برای منم پیش اومده.
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  9. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    95
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.65
    نوشته ها
    6,332
    نوشته های وبلاگ
    3
    تشکر تشکر کرده 
    2,033
    تشکر تشکر شده 
    2,879
    تشکر شده در
    1,263 پست
    آنلاين
    3 ماه 1 هفته 4 روز 17 ساعت 11 دقيقه 27 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    2 ساعت 4 دقيقه 36 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط iemt نمایش پست ها
    ...
    این بار هم از بنده نیست.
    ...
    منظور تون اینه که راوی داستان کس دیگه ایه؟ ( چون داستان واقعیه عرض می کنم )
    چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

    شعر رندانه گفتنم هوس است:
    ولج ولج

  10. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    175
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.01
    محل سکونت
    اراک
    نوشته ها
    24
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    0
    تشکر شده در
    0 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام بر تو اي استاد
    [این داستان واقعی است ، ضمنا راوی داستان شخص دیگری ست ... ]
    -----------------------------

    پرده اول

    ترم اول بودم و به قول بروبچ صفري. براي كاري مسخره! (حذف درس از ثبت نام مقدماتي) رفتم پيش استاد راهنما. ايشان بايد پايين برگه را امضا مي*كرد. معمولا در دانشگاه استادها براي خودشان پرستيژي كاذب قائل هستند خصوصا در صنعتي اصفهان. (حتي به قدري كه بعضي از دانشجويان تهراني متعجبند!) سلام كردم. همچين تحويلم گرفت كه انگار چند سال است كه من را از نزديك مي*شناسد.اولين بار بود كه پيش ايشان مي*رفتم. جا خوردم. ما را سال بالايي*ها آدم حساب نمي*كردند چه برسد به استادها.

    پرده دوم

    استاد عزيز رفته بود فرصت مطالعاتي. درس ... فقط و فقط با بيان شيرين او جذاب بود. دو ترمي بود كه استاد گرامي ديگري زحمت آن درس را تقبل كرده بودند. وسط ترم بود كه استاد گرامي فرمودند كه استاد عزيز از فرصت تا هفته آينده برمي*گردند، آيا مي*خواهيد بقيه درس را ايشان ادامه دهند؟ كلاس يكپارچه از خوشحالي و ذوق بله گفتند و هياهويي شد. تا ديدم دارد خيلي ضايع مي*شود گفتم استاد شما هم بوديد خوب بودها!

    پرده سوم

    هيچ وقت اشك شوق دكتر سر كلاس را يادم نمي*رود. چقدر جذاب بود خاطره*هايش، كه از خودكفايي مي*گفت. مي*گفت كه قرار بود خط توليد كارخانه ... را از خارج وارد كنند به رقم صد ميليارد تومان. (حدود ده سال پيش) كشور براي مديريت سوخت به اين كارخانه نياز مبرم داشت. مي*گفت كه با يك حساب سرانگشتي ديديم كه خرجش از چهار ميليار بالا نمي*زند. آستين*هاش را بالا زده بود و يا علي. مي*گفت كه موقعي كه هواپيما رفت كشور ... دويست نفر رفتند دنبال كارشان. موقع برگشت در هواپيما، هر كسي از ديگري مي*پرسيد كه چه خريده*اي. (بازرگان بودند.) صدو نود و نه نفر به مملكتشان خيانت كردند و هر كدام به نحوي توليد مملكت را زمين مي**زدند. فقط من رفته بودم خط توليد كارخانه ... را ديده بودم و حالا برگشته بودم تا در مملكتم آن را بسازم.

    مي*گفت در انگليس كه درس مي*خوانديم متوجه شديم نرم*افزار ... را براي ايراني*ها تحريم كرده*اند. گفتم بايد برويم همين نرم*افزار را ياد بگيريم. مي*گفت كه من باور دارم هر يك از شما مي*توانيد گوشه*اي از بار صنعت را بلند كنيد. مي*گفت و اشك در چشمانش حلقه زده بود و بغض گلويش را فشار مي*داد. او "ما مي*توانيم" مجسم بود. چه كسي است نداند كه دكتر ... پدر صنعت ... در ايران است.

    پرده چهارم

    گويا يكي از نيروهاي تداركاتي دانشكده چند وقتي در تمديد قراردادش مشكلي پيش آمده بود. توي راهرو دكتر ... را ديدم كه داشت احوالش را جويا مي*شد و مي*گفت چند وقتي نبودي و ... . توي اين شلوغي دانشكده، دكتر حواسش بود كه نيروي خدماتي دانشكده نيست و مهمتر وسط راهرو با يك آبدارچي خوش و بش مي*كرد. بماند كه بعضي از اين استادها دانشجوي كلاسشان را هم داخل آدم نمي*بينند. چقدر خاكي بودنت را دوست دارم.

    پرده پنجم


    پرده ششم

    شنيدم كه همسر و فرزندان دكتر عزيز يك سالي هست در يكي از كشورهاي خارجي ساكن شده*اند و ايشان دور از خانواده در ايران و دانشگاه فعاليت علمي و صنعتي*اش را ادامه مي*دهد. راستي يادم رفت خبر استاد تمام شدن ايشان را بدهم.

    پرده هفتم (پرده اصلي)

    امروز روز قدس بود. گرمي آفتاب و دهان روزه، آسمان را تيره كرده بود. مراسم هم طول كشيده بود. خيلي از بچه*هاي فعال مذهبي دانشگاه براي نماز نتوانستند بمانند. نمازجمعه در زير سقف آسمان برگزار مي*شد. امام جمعه هم زياد خلاصه صحبت نكرد. اما بهترين خاطره امروز من، ديدن دكتر بود كه با يك چتر سياه داشت از ميدان امام خارج مي*شد (پس از اتمام نمازجمعه). رفتم جلو و با خجالت سلامي و عرض ارادتي كردم. با گرمي هميشگي جواب دادند. خيلي خجالت كشيدم. آخر اصلا مثل ماها سر وصدا و ادعاي انقلابي*گري و مذهبي نداشت و از همه ماها جلو زده بود. بي*سر و صدا وظايفش را انجام مي*داد. بدون اينكه پستي بگيرد يا دوربيني زندگي او را روايت كند. خدايا چقدر امروز مزد كارهاي بدم را خوب دادي.

    مهم نيست كه دكتر ... اسمش چيست. مهم نيست كه تو و من او را بشناسيم. مهم اين است كه او هست و خدا او را مي*بيند. من و تو نمي*توانيم قدردان او باشيم، فقط خدا مي*تواند او را پاداش دهيد و بس. اين*ها را گفتم كه در اين اوضاع تحريم و تعطيلي يا ركود برخي كارخانه*ها به خودمان بياييم تا مثل اين فرمانده عزيز كه همچون پهلواني در بي*نيازي صنعت گام برمي*دارد، كوشش نماييم. بيخود اين نيست كه آقا توليد علم را جهاد اكبر (و نه جهاد اصغر) ناميدند...
    ما همه موج و تو دریای جمالی ای دوست / موج دریاست عجب آنکه نباشد دریا!!!!

  11. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.32
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط مجتبی *** نمایش پست ها
    منظور تون اینه که راوی داستان کس دیگه ایه؟ ( چون داستان واقعیه عرض می کنم )
    سلام
    بله راوی یکی از دوستان است.
    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  12. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    192
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.12
    محل سکونت
    قزوین
    نوشته ها
    240
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    2
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص

    Unhappy سرنوشتی باور نکردنی اما جالب.......

    بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
    کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
    اسمش علیرضا بچه ای مشهد بود ، تو دنیای مجازی تراوین شناختمش ...حسب تصادف 20 روز بعد از شروع بازی یه دهکده زد... افتاد نزدیک پایتخت ما ، منم که دستم رو غارت بود دهکدش رو غارت میکردم

    مکرر نامه میداد و از من میخواست که نزنمش اما کجا بود گوش شنوا... روزی 20 تا نامه میداد منم کم کم به نامه هاش عادت میکردم ...اما آخرین باری که حسابی زدمش رفت دیگه پیداش نشد.

    روز بعد دیدم از اکانتش یه نامه اومده که من پدر علیرضا هستم اگه میشه با این شماره تماس بگیرید و یا به این ایدی پی ام بدید و فقط همین نامه رو جواب ندید.
    مشکوک شدم جریان چیه باز جواب ندادم تا اینکه دوباره نامه داد ومصرانه خواهش کرد که باهاش تماس بگیرم. گوشیو برداشتم و با شماره ای که داده بود تماس گرفتم ، راستش نه من فکر میکردم پشت خط واقعا پدر علیرضا باشه و نه ایشون تصور میکرد که من همسن و سال خودش باشم یا چند سالی از من بزرگ باشه .خیلی زود با هم صمیمی شدیم و اولش از این در و اوندر گفتیم تا صحبت به علیرضا رسید که یهویی دیدم که مثل بچه ها شروووع کرد گریه کردن ناراحت شدم و علت ناراحتیشو پرسیدم !! کمی که آروم شد گفت : آقا ،علیرضا من سرطان خون داره و یک ماه بیشتر قرار نیست زنده بمونه .... وااای چی میشنیدم پسر بچه 13ساله ای که یک ماه بیشتر از عمرش نمونده یکی دو هفته ناخواسته اذیتش کردم وای خدای من چیکار میتونستم بکنم برا چند لحظه خودمو جای ایشون قرار دادم چشام سیاهی رفت و از این خیال بیرون اومدم میدونستم که این نوع از سرطان اونم تو این سن و سال رمقی برا یک تن نحیف بچه گونه باقی نمیذاره .پدر علیرضا میگفت آزادش گذاشتن هر کاری دوس داره بکنه و اون از بین هزاران گزینه بازی تراوین رو انتخاب کرده که من به اون شکلی که گفتم تنها دلخوشیش رو ازش گرفته بودم اون شب کمک کردم تا پدر علیرضا تا میتونه سرباز بسازه و فرداییش به پسرش بگه که سربازای منو زده داغون کرده و من خودم دیگه دغون شدم.
    از اونجا که خودم دائما آنلاین بودم حواسم بود که کی میاد نزدیک ظهر بود دیدم حمله رو زد میدونستم چی کار باید بکنم ارتقا رو متوقف کردم و برا رسیدنه سربازاش گریز زدم تا بیاد منابع رو جمع کنه ببره سربازاش اومدن و بردن و من خوشحال که تنها دلخوشی این پسر بچه در روزهای آخر عمرش رو بهش بر گردوندم کار من در اومده بود روزی 30 بار حمله میداد و من باید جا خالی میدادم چه رجز ها که نخوند و چه چیزایی که بارم نکرد (البته کاملا مودبانه) جالب بود همه حواسشون بود که کی حمله میرسه منابعو جمع کنن و حمله رو دفاع کنن اما من 24 ساعته حواسم بود که اگه علیرضا حمله زد براش منابع بذارم تا ببره.جالب بود هر دومون از این وضعیت راضی بودیم مخصوصا وقتی بهش نامه میدادم که بابا غلط کردم تو رو خدا دیگه نزن تو جوابش اشاره به 10 روز پیش میکرد که اوضاع بر عکس بود عملا میدیدم داره کیف میکنه و منم از لذت اون سرشار از انرژی میشدم در حالیکه من 17- 18 تا ده داشتم اون داشت تلاش میکرد تا از من دهکده بگیره و من اتفاقا یه دهکده تپل براش آماده میکردم درست چسبیده به ده اول خودش و خوشحال بودم یک ماهی که پدر علیرضا گفته بود داره به مرز 2 ماه میرسه و آرزو میکردم تا این روزها انقدر ادامه داشته باشه تا تمام دهکده هامو بدم علیرضا بگیره..
    اما 20 روز پیش یهویی اکانت علیرضا حذف شد و من دیگر هیچ خبری از علیرضا نداشتم شماره ای که از پدرش داشتم گم کرده بودم تا اینکه چند روز بعدش ایمیلی گرفتم از پدر علیرضا که قسمتی از متن اون اینطوری نوشته شده بود :
    امروز هفت روز از رفتن علیرضا من میگذرد که گویی 70 سال برای من گذشت .پسرک دوست داشتنی من که خدا نخواست تا بیش از این دردو رنج این دنیا را تحمل کندو.......................................... ...
    سرم گیج رفت با اینکه علیرضا رو نه دیده بودم نه میشناختم اما تو این مدت به شدت بهش علاقمند شده بودم و به وجودش و کاراش عادت کرده بودم .قسمت علیرضا هم همین بود . اشکم در اومد رفتم 2 ساعت قدم زدم و هر لحظه تصویری خیالی از علیرضا که من ندیده بودمش تو ذهنم میومد تو دلم میگفتم پسر کاش بودیو من هر آنچه دل کوچیکتو راضی میکرد برات انجام میدادم کاش عمرت بیشتر به دنیا بود و کاش خارج از دنیای مجازی دیگر لذت های زندگی رو نیز درک میکردی تو دلم گفتم ای آنکس که ندیده شناختمت برو به خود خدا میسپارمت و بعد از اون من اون بازی رو ترک کردم تا الانم دیگه سراغش نمیرم
    این نوجوان 13ساله گناهی که نداشت خداوند روحش رو سرشار از شادی و لذت ابدی قرار بدهد انشا،االه
    ویرایش توسط mostafaboros_lee : 26-11-12 در ساعت 15:42

  13. Top | #13

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    175
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.01
    محل سکونت
    اراک
    نوشته ها
    24
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    0
    تشکر شده در
    0 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط mostafaboros_lee نمایش پست ها
    بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
    کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
    اسمش علیرضا بچه ای مشهد بود ، تو دنیای مجازی تراوین شناختمش ...حسب تصادف 20 روز بعد از شروع بازی یه دهکده زد... افتاد نزدیک پایتخت ما ، منم که دستم رو غارت بود دهکدش رو غارت میکردم
    ...
    این نوجوان 13 ساله گناهی که نداشت خداوند روحش رو سرشار از شادی و لذت ابدی قرار بدهد انشا،االه
    ممنون از پست مفیدتون...

    ای کاش همه ما آدما تا قبل از اینکه متوجه مریضی و یا درد یا ... دیگران بشیم ، به این فکر کنیم که لزوما همیشه رضایت و شادی اولیه و ظاهری حق خود ما نیست شاید بعضی بیشتر به اون نیاز داشته باشن... و چه بسا افرادی که دردهای سنگینی در سینه دارن ولی اهل بروز درد نیستند...
    ما همه موج و تو دریای جمالی ای دوست / موج دریاست عجب آنکه نباشد دریا!!!!

  14. Top | #14

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    192
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.12
    محل سکونت
    قزوین
    نوشته ها
    240
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    2
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص

    Lightbulb در نای بی کسی

    ممنون از تشکر خالصانه شما
    انسان های باید وقایع حقیقت رو طبع شون نسنجن تا بعدها باعث سرخوردگی نشه.

    باتشکر

  15. Top | #15

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    172
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.30
    محل سکونت
    دادگاه تاریخ
    نوشته ها
    596
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    2
    تشکر شده در
    2 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط mostafaboros_lee نمایش پست ها
    بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
    کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
    اسمش علیرضا بچه ای مشهد بود ، تو دنیای مجازی تراوین شناختمش ...حسب تصادف 20 روز بعد از شروع بازی یه دهکده زد... افتاد نزدیک پایتخت ما ، منم که دستم رو غارت بود دهکدش رو غارت میکردم

    مکرر نامه میداد و از من میخواست که نزنمش اما کجا بود گوش شنوا... روزی 20 تا نامه میداد منم کم کم به نامه هاش عادت میکردم ...اما آخرین باری که حسابی زدمش رفت دیگه پیداش نشد. ...

    این نوجوان 13 ساله گناهی که نداشت خداوند روحش رو سرشار از شادی و لذت ابدی قرار بدهد انشا،االه

    عالی بود، واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1