صفحه 2 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 16 تا 30 , از مجموع 83
  1. Top | #16

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    113
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.35
    نوشته ها
    784
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    17
    تشکر شده در
    14 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط iemt نمایش پست ها
    سلام

    همسرش می گفت او برگشته است برای خاطر مظلومیت و تنهایی رهبر. توی حرف هایش هم اما و اگر نداشت. یک جمله ی خبری کامل بود که اصلا به اینکه غیرت ما ممکن است یک طوری اش بشود اهمیت نمی داد. انگار راست می گفت . اینکه او سرش را هم جا گذاشته و نیاورده با خودش شاید نشانه ای باشد بر شتاب اضطرار ایام.

    آن طرف تر هم بانویی از عربستان از رهبرش می گفت. رهبری که یک روزی از خاک های نرم کوشک گفته بود و این شده بود اول قصه آشنایی با عبد الحسین برونسی که حالا رسیده بود به مشهد و این زن هم از عربستان خودش را رسانده بود به مراسم استقبال از مسافر بی سر.

    یا علی

    سلام
    از دوستان میخوام
    فیلم به کبودی یاس رو ببینن.
    و عمر، شیشه عطر است! پس نمی ماند
    .... قطار منتظر هیچ کس نمی ماند

  2. Top | #17
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    182
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.05
    محل سکونت
    کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
    نوشته ها
    110
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    0
    تشکر شده در
    0 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام مامان قهرمانم:

    میدونی....!

    حالا که روزتولدته من و آبجی می خواستیم قشنگ ترین هدیه رو برات بخریم ولی نمی دونستیم چی بخریم.

    دختر خاله می گفت برات یه دست کامل لوازم آرایش بخریم.

    می گفت اگه مامانت آرایش کنه زخم های روی صورتش کمتر معلوم می شه...

    می گفت:

    زشته یه معلم با سرو صورت زخمی سر کلاس بره

    می گفت:

    شاگردهاش می فهمند شوهرش...

    میدونم تو هیچ وقت برای خودت از این چیزها نمی خری

    آخه همش رو می دی پول دارو و بیمارستان بابا...

    بابا هم که تو رو کتک میزنه...

    فحش می ده...

    حرف هایی می زنه که ما نمی فهمیم

    فقط می بینیم و گریـــــه می کنیم.من و آبجی خوب می فهمیم که وقتی بابا موجی می شه تو دستای مارو می گیری و می بری تو اتاق دیگه.

    بعد می ری تا بابا کتکت بزنه

    و موهای قشنگتو بکشه...

    من و اون خوب می دونیم چرا این کارو می کنه.

    آخه اگه تو نری جلوی بابا اون خودشو می زنه

    فقط تو رو خدا این دفعه بذار بابا ما رو جای تو کتک بزنه... دست خودش نیست...تو هم چون بابا رو خیلی دوست داری نمی خواهی بابا خودشو بزنه...

    به قول خودت یه ذره از سهمت و فداکاری هاش رو میدی

    از ترکش های توی بدنش

    از موجی شدنش

    از...

    ما می فهمیم که وقتی بابا آروم می شه سرش رو می گیره و چقدر گریه می کنه

    وقتی می فهمه چیکار کرده ناراحت می شه

    دستت رو می بوسه...تو هم گریه می کنی...

    من و آبجی صدای گریه تو و بابا رو می شنویم.مامان جون!مامان خوب و قهرمانم!

    پس سهم ما چی می شه؟

    ما هم می خوایم مثل تو و بابا قهرمان باشیم

    می خوایم روز تولدت پول هامون رو بدیم به تو تا برای بابا دوا بخری

    فقط تو رو خدا این دفعه بذار بابا ما رو جای تو کتک بزنه...

    مامان جون، تولدتـــــــــ مبارکـــــــــــــــــ

  3. Top | #18

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.52
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,639
    تشکر تشکر کرده 
    2,978
    تشکر تشکر شده 
    2,059
    تشکر شده در
    696 پست
    آنلاين
    4 روز 11 ساعت 31 دقيقه 52 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    4 دقيقه 45 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط افسر جوان نمایش پست ها
    سلام مامان قهرمانم:

    میدونی....!

    حالا که روزتولدته من و آبجی می خواستیم قشنگ ترین هدیه رو برات بخریم ولی نمی دونستیم چی بخریم.

    دختر خاله می گفت برات یه دست کامل لوازم آرایش بخریم.

    می گفت اگه مامانت آرایش کنه زخم های روی صورتش کمتر معلوم می شه...

    می گفت:

    زشته یه معلم با سرو صورت زخمی سر کلاس بره

    می گفت:

    شاگردهاش می فهمند شوهرش...

    میدونم تو هیچ وقت برای خودت از این چیزها نمی خری

    آخه همش رو می دی پول دارو و بیمارستان بابا...

    بابا هم که تو رو کتک میزنه...

    فحش می ده...

    حرف هایی می زنه که ما نمی فهمیم

    فقط می بینیم و گریـــــه می کنیم.من و آبجی خوب می فهمیم که وقتی بابا موجی می شه تو دستای مارو می گیری و می بری تو اتاق دیگه.

    بعد می ری تا بابا کتکت بزنه

    و موهای قشنگتو بکشه...

    من و اون خوب می دونیم چرا این کارو می کنه.

    آخه اگه تو نری جلوی بابا اون خودشو می زنه

    فقط تو رو خدا این دفعه بذار بابا ما رو جای تو کتک بزنه... دست خودش نیست...تو هم چون بابا رو خیلی دوست داری نمی خواهی بابا خودشو بزنه...

    به قول خودت یه ذره از سهمت و فداکاری هاش رو میدی

    از ترکش های توی بدنش

    از موجی شدنش

    از...

    ما می فهمیم که وقتی بابا آروم می شه سرش رو می گیره و چقدر گریه می کنه

    وقتی می فهمه چیکار کرده ناراحت می شه

    دستت رو می بوسه...تو هم گریه می کنی...

    من و آبجی صدای گریه تو و بابا رو می شنویم.مامان جون!مامان خوب و قهرمانم!

    پس سهم ما چی می شه؟

    ما هم می خوایم مثل تو و بابا قهرمان باشیم

    می خوایم روز تولدت پول هامون رو بدیم به تو تا برای بابا دوا بخری

    فقط تو رو خدا این دفعه بذار بابا ما رو جای تو کتک بزنه...

    مامان جون، تولدتـــــــــ مبارکـــــــــــــــــ
    وقتی که ازدرد سر
    دست میذاره رو گیجگاش
    اون بابای مهربون
    فحش میده به بچه هاش...
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  4. Top | #19
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    182
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.05
    محل سکونت
    کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
    نوشته ها
    110
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    0
    تشکر شده در
    0 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    جناب iemt چرا دیگه داستان های زیبای دفاع مقدس نمینویسید؟ خیلی بهره بردیم از داستان های قبلی لطفا این روند رو ادامه بدید
    ممنون
    اجرتان با شهدا............

  5. Top | #20

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.29
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام

    فرمانده نمی گذاشت بیاید. می گفت کوچک است. می گفت می ترسد و بقیه را لو می دهد. پسر گریه و زاری کرد، بقیه هم پادرمیانی کردند.
    فرمانده گفت: «من مسئولیت قبول نمی کنم. یکی مسئولیتش را قبول کنه.»
    پسر، فرمانده زخمی را گرفته بود روی دوشش.
    می گفت: «نترس.»
    می گفت: «می رسانمت.»
    می گفت: «گریه زاری نکن، لو می رویم.»
    می گفت: «من مسئولم شما را برسانم عقب، چاکرت هم هستم.»

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  6. Top | #21

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.29
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام

    مهمات تمام شده بود. حاجی بی سیم زد ولی بی فایده بود. از شب قبل نه کمکی آمده بود نه مهماتی.
    - خدایا! هیچ کس نمی تونه کمک بکنه. یقه کی رو بگیرم جز تو؟
    توی آن تاریکی زد به بیابان و داد می زد.
    زیر پایش خالی شد. افتاد داخل حفره ای بزرگ خواست بلند شود، درد پیچید توی پایش.
    پایش را دراز کرد. پوتین هایش روی خاک کشیده شد و نرمه خاک روی پلاستیک نشست روی جعبه. بازش کرد. جعبه دوم، جعبه سوم. همه شان پر بود. عراقی ها نتوانسته بودند انبار مهماتشان را قبل از فرار منفجر کنند.

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  7. Top | #22

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.29
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام

    نزدیک طلوع آفتاب بود. با پا زدم به پهلوی یکی از بچه ها برای نماز صبح. بلند نشد. پتو را زدم کنار دیدم نیست. شک کردم. به بچه ها گفتم.
    فردا شب منتظر ماندم. دیدم از سنگر می رود بیرون. جایش را هم طوری درست می کند که کسی نفهمد او نیست. دنبالش رفتم. سنگرهای خودی را دور زد و رفت سمت عراقی ها. شکم بیشتر شد. رسید به خرابه ای، داخل شد و بیرون نیامد. برگشتم. صبح بعد از طلوع آفتاب یواشکی رفتم خرابه. دیدم قبر کوچکی است و سجاده و قرآن و شمعی که تا نصفه آب شده.

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  8. Top | #23

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.29
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام

    رسیدیم دوکوهه. نصفه شب بود. گفتم: «من و حاجی شام نخوردیم ها.»
    رفتند دو بشقاب برنج آوردند و دو تا تن ماهی. حاجی گفت: «بچه ها چی خوردند.»
    گفتند: «از همین.»
    گفت: «راست بگید.»
    گفتند: «همین، فقط تن را فردا می خورند.»
    حاجی قاشق را گذاشت توی بشقاب و گفت ما هم فردا می خوریم.

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  9. Top | #24

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.29
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام

    گونی بزرگی را گذاشته بود روی دوشش و توی سنگرها جیره پخش می کرد.
    بچه ها هم با او شوخی می کردند:
    - اخوی دیر اومدی.
    - برادر می خوای بکشیمون از گشنگی؟
    - عزیز جان! حالا اول می ری شنگر فرماندهی برای خودشیرینی؟
    گونی بزرگی بود و سر آن بنده خدا پایین.
    کارش که تمام شد. گونی را که زمین گذاشت همه شناختندش. کاوه (محمود کاوه). فرمانده لشکر بود.

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  10. Top | #25

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.29
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام

    میگفت نرم قدم بردارید
    زمین را نکوبید
    میگفت بالاخره
    قرار است با زمین
    هم*سر و سایه شویم
    از حالا رعایت کنید
    صدای پایش را
    هیچ کس نشنیده بود
    الا روز آخر
    که همه شنیدند
    ...
    میدوید
    در میدان مین

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  11. Top | #26

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.29
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام

    تک تیراندازمان را صدا زدم. با دست سنگری را نشانش دادم و گفتم: «اوناهاش اونجاس.»
    اسلجه اش را برداشت. از دوربین اسلحه نگاه کرد. نشانه گرفت، نفسش را حبس کرد. انگشت اشاره را گذاشت روی ماشه... یک دفعه انگشتش را برداشت. اسلحه را پایین آورد.
    چند لحظه بعد دوباره نشانه گرفت و شلیک کرد. گفتم: «چرا دفعه اول نزدی؟»
    گفت: «داشت آب می خورد.»

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  12. Top | #27
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    182
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    میانگین پست در روز
    0.05
    محل سکونت
    کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
    نوشته ها
    110
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    0
    تشکر شده در
    0 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سکوت...... در مقابل چنین بزرگوارانی فقط سکوت باید کرد( البته نالایقانی چون من علاوه بر سکوت باید سر به زیر افکنند)

  13. Top | #28

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.29
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام

    وارد شهرهای عراق، حلبچه و خرمال و طویله که شدیم وضع مردم خیلی بد بود. سوارشان می کردیم و می بردیم جای امن. زن ها و بچه ها نمی توانستند سوار کامیون های آیفا شوند. یک نفر چهار دست و پا نشسته بود تا زن ها و بچه ها راحت بتوانند سوار شوند. سرش را بلند کرد شناختمش. راننده بود. آن هم کدام راننده. راننده همیشه شاکی.

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  14. Top | #29

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.29
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام

    من يك نام باشكوهم
    اما فرزندانم از نسبتشان با من مي گريزند
    با بهره هوشي يكصد و چهل
    آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفته اند
    زنم در خانه يك دلال باغباني مي كند
    و پسرم مي گويد:
    ما سهم زخم از لبخند شاداب شهريم.

    محمدحسین جعفریان

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  15. Top | #30

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.29
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام

    ناگهان دیدم جوانی به طرف ما آمد و گفت: "لا اله الّا الله، محمد رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم)" اول جا خوردیم و روی زمین دراز کشیدیم جلوتر که آمد دیدم از بسیجی های مخلص است. گفتم: برادر چه شده است؟ به کجا می روی؟
    گفت: ترکش خورده ام، کمک می خواهم.
    درآن تاریکی شب دستش را دراز کرد و گفت: مثل اینکه این دست من در اثر ترکش قطع شده است و به یک پوست بند است. آنرا بگیر و بکش، اگر کنده شود، خودم می توانم به عقب بروم.
    به شهید ابوالقاسم معینی گفتم: تو این کار را بکن.
    گفت: من طاقتش را ندارم، اگر می توانی کمکش کن.
    دستش را کشیدم و جدا کردم حتی یک تکان هم نخورد. بعد دست قطع شده را از من گرفت و همان طور که از محل قطع شدن خون بیرون می جست، آن را روی خاک گذاشت. با یک دست دیگر سر به سجده نهاد سپس نماز شکر گزارد و گفت: خدایا قبول کن، من این دست را در راه امام حسین (علیه السّلام) دادم.
    بعد پرسید . از اینجا تا کربلا چقدر راه است شهید معینی آن قدر گریه کرد که نتوانست جوابش را بدهد . او پیشانی معینی را بوسید وگفت : محکم واستوار باشید و رفت.
    وقتی به سنگر رسیدیم معینی خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود. وضو ساخت و به نماز شب ایستاد وقتی دلیلش را پرسیدم.
    گفت: او با یک دست سجده کرد و من که دو دست داشتم بسیار شرمنده ایثار او شدم بنابرین می خواهم هر شب به یاد او نماز شب بخوانم.

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

صفحه 2 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1