صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 456
نمایش نتایج: از شماره 76 تا 83 , از مجموع 83
  1. Top | #76

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    280
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.01
    نوشته ها
    20
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    4
    تشکر شده در
    2 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    یک شهید پیدا کردیم، طرف های سه راه شهادت.

    هیچی هم راهش نبود. نه پلاک، نه کارت شناسایی. فقط یک قمقمه هم راهش بود؛ پر آب.

    روی قمقمه چیزی نوشته بود. قمقمه را شستیم تا بتوانیم بخوانیمش. نوشته بود « قربان لب تشنه ات یا حسین(ع).»
    گفتم شبي به مهدي از تو نگاه خواهم

    گفتا كه من هم از تو ترك گناه خواهم

  2. 2 کاربر مقابل از باران عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    دریا (17-04-15), شاهین بزرگی (23-04-15)

  3. Top | #77

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    شماره عضویت
    280
    عنوان کاربر
    عضو جدید
    میانگین پست در روز
    0.01
    نوشته ها
    20
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    4
    تشکر شده در
    2 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    روح ایثار(شهید پلارک)

    آخرین مسئولیت شهید پلارک ، فرمانده دسته بود . در ولفجر8 از ناحیه شکم و دست مجروح شد ، اما کمتر کسی می دانست که او مجروح شده است .
    روزی در جبهه خواستیم از یک رودخانه رد شویم ؛ زمستان بود و هوا به شدت سرد بود ، شهید پلارک رو به بقیه کرد و گفت:"اگر یک نفر مریض بشه ، بهتر ازاینه که همه مریض بشن" یکی یکی بچه ها را به دوش کشید و به طرف دیگر رودخانه برد. آخر کار متوجه شلوارش شدیم که یخ زده بود و پاهایش خونی شده بود.
    گفتم شبي به مهدي از تو نگاه خواهم

    گفتا كه من هم از تو ترك گناه خواهم

  4. 2 کاربر مقابل از باران عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    دریا (17-04-15), شاهین بزرگی (23-04-15)

  5. Top | #78
    راحیل
    در گردان ما برادری بود که همیشه عادت داشت پیشانی شهدا را ببوسد...
    وقتی شهید شد بچه ها تصمیم گرفتند پیشانی او را غرق بوسه کنند.....
    پارچه را که کنار زدیم نعش بی سر او دل ما را آتش زد...
    شهید بی سر.jpg

  6. Top | #79
    راحیل
    نیمه‏ هاى شب بود كه شهید حسین علم الهدی نهج البلاغه می‏خواند.
    نگاه كردم به ایشان، دیدم چهره ‏اش برافروخته شده و دارد اشك می‏ریزد.
    با زیر چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه كردم و به ذهن سپردم پس از مدتى،
    سید حسین نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بیرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز كردم،
    دیدم همان خطبه‏اى است كه حضرت على (ع) در فراق یاران باوفایش ناله می‏كند و میفرماید:
    أین َ عمار؟ أین َ ذوالشهادتین؟ كجاست عمار؟ كجاست...
    تصاویر پیوست شده تصاویر پیوست شده

  7. Top | #80
    راحیل
    اسیر شده بودیم ما رو بردند « اردوگاه العماره » داخل اردوگاه تعدادی از شهدای ایرانی رو دیدم معلوم بود
    بعد از اسارت به شهادت رسیده بودند جمله ای که روی دست یکی از شهدای اونجا نوشته شده بود با
    خوندنش مو به بدنم راست شد و به شدت گریه کردم اون جمله رو هیچ وقت فراموش نمی کنم
    شما هم بخونید و فراموش نکنید روی دست آن شهید با خودکار نوشته شده بود: مادر! من از تشنگی شهید شدم ...
    رفتند تا ما بمانیم ، نکند روزگار ما را با خود ببرد ......
    شادی روح شهدا صلوات

  8. Top | #81

    تاریخ عضویت
    Mar 2013
    شماره عضویت
    312
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.17
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    295
    تشکر تشکر کرده 
    33
    تشکر تشکر شده 
    55
    تشکر شده در
    17 پست
    آنلاين
    7 ساعت 24 دقيقه 42 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    24 ثانيه
    ساعت ٢ بامداد
    بعد از ٦ ساعت درگيري بالاخره عملياتمون تموم شد..دستم تير خورده بود ولي انقدر مجروح هاي وخيم زياد بود كه روي رفتن سمت بهداري رو نداشتم...
    همگي خسته و گرسنه بوديم..فرمانده گف استراحت كنيد تا فردا برنامه رو اعلام ميكنم
    هر كي رفت يه گوشه خوابيد...
    وقت واسه سنگر درست كردن نداشتيم
    من يه جاي خواب خوب واسه خودم اماده كردم
    دراز كشيدم نيم ساعت چشمام بسته بود ولي خوابم نميبرد
    يكي صدام زد رضا رضا نامرديه ت اينجا بخوابي من جايي واسه خواب نداشته باشم
    پاشو يكم جارو بزرگتر كنيم منم بتونم بخوابم
    نگاش كردم و گفتم ت بيا اينجا بخواب من ميرم يه جا ديگه
    اونم از خدا خواسته اومد خوابيد
    رفتم يه گوشه رو زمين خوابيدم
    پاشيد پاشيد
    پناه بگيريد پناه بگيريد
    تا اومدم به خودم بنجبم يه تركش خمپاره خورد ت گردنم
    چشمام سياهي ميرفت
    دنبال علي ميگشتم
    بيهوش شدم
    بعد چند ماه بهوش اومدم
    همه بدنم از كار افتاده بود
    حرف نميتونستم بزنم
    فقط ميشنيدم دكتر ميگفت اين رفتنيه منم خودمو اسير اين جنازه نميكنم
    هر روز به اين فك ميكردم اگه جا رو بزرگتر ميكردم و كنار علي ميخوابيدم اينطور نميشدم
    حالم روحيمم خراب بود
    ت ذهنم ميگفتم اصلا علي چرا به من سر نميزنه؟؟؟
    مثلا رفيق بوديم همشهري بوديم وصيتنامه هامون دست همديگه بود...
    چند ماهي گذشت تا يكم بدنم بكار افتاد و زبونم واشد
    يكي از بچه ها كه اونشب با ما بود اومد پيشم
    تا سلام كرد گفتم علي كجاس؟؟نكنه درجه گرفته ما رو يادش رفته..
    اخماش رفت تو هم
    چند ثانيه اي سكوت كرد
    گفت:علي رو ت جاي خواب ت خاكش كردن
    (خمپاره دقيقا پاي همون جاي خواب من خورده بود زمين)
    موندم بگم خدايا شكرت كه زندم يا خدايا چرا من لياقت شهيد شدن نداشتم؟؟؟.......

  9. 2 کاربر مقابل از وحید عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    دریا (18-04-15), شاهین بزرگی (23-04-15)

  10. Top | #82

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.87
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,630
    تشکر تشکر کرده 
    2,946
    تشکر تشکر شده 
    2,047
    تشکر شده در
    686 پست
    آنلاين
    4 روز 10 ساعت 6 دقيقه 20 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 دقيقه 53 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط وحید نمایش پست ها
    ساعت ٢ بامداد
    بعد از ٦ ساعت درگيري بالاخره عملياتمون تموم شد..دستم تير خورده بود ولي انقدر مجروح هاي وخيم زياد بود كه روي رفتن سمت بهداري رو نداشتم...
    همگي خسته و گرسنه بوديم..فرمانده گف استراحت كنيد تا فردا برنامه رو اعلام ميكنم
    هر كي رفت يه گوشه خوابيد...
    وقت واسه سنگر درست كردن نداشتيم
    من يه جاي خواب خوب واسه خودم اماده كردم
    دراز كشيدم نيم ساعت چشمام بسته بود ولي خوابم نميبرد
    يكي صدام زد رضا رضا نامرديه ت اينجا بخوابي من جايي واسه خواب نداشته باشم
    پاشو يكم جارو بزرگتر كنيم منم بتونم بخوابم
    نگاش كردم و گفتم ت بيا اينجا بخواب من ميرم يه جا ديگه
    اونم از خدا خواسته اومد خوابيد
    رفتم يه گوشه رو زمين خوابيدم
    پاشيد پاشيد
    پناه بگيريد پناه بگيريد
    تا اومدم به خودم بنجبم يه تركش خمپاره خورد ت گردنم
    چشمام سياهي ميرفت
    دنبال علي ميگشتم
    بيهوش شدم
    بعد چند ماه بهوش اومدم
    همه بدنم از كار افتاده بود
    حرف نميتونستم بزنم
    فقط ميشنيدم دكتر ميگفت اين رفتنيه منم خودمو اسير اين جنازه نميكنم
    هر روز به اين فك ميكردم اگه جا رو بزرگتر ميكردم و كنار علي ميخوابيدم اينطور نميشدم
    حالم روحيمم خراب بود
    ت ذهنم ميگفتم اصلا علي چرا به من سر نميزنه؟؟؟
    مثلا رفيق بوديم همشهري بوديم وصيتنامه هامون دست همديگه بود...
    چند ماهي گذشت تا يكم بدنم بكار افتاد و زبونم واشد
    يكي از بچه ها كه اونشب با ما بود اومد پيشم
    تا سلام كرد گفتم علي كجاس؟؟نكنه درجه گرفته ما رو يادش رفته..
    اخماش رفت تو هم
    چند ثانيه اي سكوت كرد
    گفت:علي رو ت جاي خواب ت خاكش كردن
    (خمپاره دقيقا پاي همون جاي خواب من خورده بود زمين)
    موندم بگم خدايا شكرت كه زندم يا خدايا چرا من لياقت شهيد شدن نداشتم؟؟؟.......
    ممنون وحیدجان
    منم این رزمنده رو می شناسم
    خیلی آدم خوب و متواضع و
    بزرگواریه
    خدا بهش سلامتی بده
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  11. کاربر مقابل از علمدار عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شاهین بزرگی (23-04-15)

  12. Top | #83

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    742
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.85
    نوشته ها
    884
    تشکر تشکر کرده 
    1,767
    تشکر تشکر شده 
    1,979
    تشکر شده در
    814 پست
    آنلاين
    2 Weeks 3 روز 22 ساعت 40 دقيقه 44 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    24 دقيقه 52 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط راحیل نمایش پست ها
    اسیر شده بودیم ما رو بردند « اردوگاه العماره » داخل اردوگاه تعدادی از شهدای ایرانی رو دیدم معلوم بود
    بعد از اسارت به شهادت رسیده بودند جمله ای که روی دست یکی از شهدای اونجا نوشته شده بود با
    خوندنش مو به بدنم راست شد و به شدت گریه کردم اون جمله رو هیچ وقت فراموش نمی کنم
    شما هم بخونید و فراموش نکنید روی دست آن شهید با خودکار نوشته شده بود: مادر! من از تشنگی شهید شدم ...
    رفتند تا ما بمانیم ، نکند روزگار ما را با خود ببرد ......
    شادی روح شهدا صلوات
    اشکم دراومد خدایی!
    استاده ام چو شمع

  13. 2 کاربر مقابل از دریا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ادواردو (21-04-15), شاهین بزرگی (23-04-15)

صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 456

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1