صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 83
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.33
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص

    داستان های کوتاه - دفاع مقدس

    سلام
    بنده به شخصه این نوع ادبیات را خیلی می پسندم. این تاپیک را هم برای همین باز کردم که دوستانی که مثل بنده علاقه مند هستند بتوانند نمونه ای از ان ها را در یک جا جمع شده داشته باشند. سعی می کنم روزی یکی دو مورد در صورتی که کسی نگذاشت بگذارم.
    یا علی
    ویرایش توسط iemt : 03-12-12 در ساعت 16:20
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.33
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام
    این هم از اولیش که برای خودم خیلی خاص است!

    - تو گردان شایعه شد. نماز نمی خونه! گفتن: «تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده!» باور نکردم و گفتم: «لابد می خواد ریا نشه، پنهانی می خونه.»
    وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره ی مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم با چشم خودم دیدم که نماز نمی خواند! توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز کنم.
    ـ تو که برای خدا می جنگی، حیف نیس نماز نخونی...
    لبخندی و گفت: «یادم می دی نماز خوندن رو!»
    ـ بلد نیستی!؟
    ـ نه، تا حالا نخوندم!
    همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم. توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر نگهبان بعد با قایق پارویی که آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم.
    پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره شصت توی آب هور خورد و پارو از دستش افتاد. آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد.
    با انگشت روی سینه اش صلیبی کشید و چشمش با آسمان یکی شد....

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.33
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام

    اندازه پسر خودم بود، سیزده، چهارده ساله. وسط عملیات یک دفعه نشست. گفتم: «حالا چه وقت استراحته بچه؟» گفت: «بند پوتینم شل شده، می بندم راه می افتم.»
    نشست ولی بلند نشد. هر دو پایش تیر خورده بود. برای روحیه ما چیزی نگفته بود.

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.87
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,630
    تشکر تشکر کرده 
    2,946
    تشکر تشکر شده 
    2,047
    تشکر شده در
    686 پست
    آنلاين
    4 روز 10 ساعت 6 دقيقه 20 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 دقيقه 53 ثانيه
    ((30سال عمر که این حرفارو نداره))

    رفیقاش میگن هروقت توبحثای دنیایی ازش نظر می خواستیم میخندید وهمین جمله رو می گفت.

    شهید سید مجتبی علمدار

    ولادت:11دی 45

    شهادت:11دی 75
    ویرایش توسط علمدار : 02-12-12 در ساعت 01:47
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.33
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام
    هرچند خاطره نیست! ولی حیفم آمد اینجا نباشه!

    میان خاک سر از آسمان در آوردیم
    چقدر قمری بی آشیان در آوردیم

    وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم
    چقدر خاطره ی نیمه جان در آوردیم

    چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
    چقدر آینه و شمعدان در آوردیم

    لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک
    درست موسم خرما پزان در آوردیم

    به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم
    عجیب بود که آتشفشان در آوردیم

    به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت
    چقدر از دل سنگت جوان در آوردیم

    چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم
    زخاک تیره ولی استخوان در آوردیم

    شما حماسه سرودید و ما به نام شما
    فقط ترانه سرودیم - نان در آوردیم -

    برای این که بگوییم با شما بودیم
    چقدر از خودمان داستان در آوردیم*

    به بازی اش نگرفتند و ما چه بازی ها
    برای این سر بی خانمان در آوردیم

    و آب های جهان تا از آسیاب افتاد
    قلم به دست شدیم و زبان در آوردیم

    سعید بیابانکی

    * این بیت را محمدسعید میرزایی به این غزل هدیه کرده است .

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.33
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام

    داشتم می رفتم سر کلاس. برعکس همیشه صدایی از کلاس نمی آمد. در را بازکردم دیدم هیچ کس نیست. روی تخته نوشته بود: «بچه های کلاس دوم فرهنگ همگی رفته اند جبهه. کلاس تا اطلاع ثانوی تعطیل است.» من هم دیدم جایز نیست بمانم. شاگرد برود معلم بماند!؟

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.33
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام

    5 دقيقه قبل از اينكه برم يكي ديگه اومد نشست بغل دستم ، گفت : آقا يه خاطره برات تعريف كنم ؟ گفتم : بفرماييد !
    يه عكسي به من نشون داد ، يه پسر مثلاً 19 ، 20 ساله اي بود ، گفت : اين اسمش عبدالمطلب اكبريه ، اين بنده خدا زمان جنگ مكانيك بود ، در ضمن كر و لال هم بود.
    يه پسر عموش هم به نام «غلام رضا اكبري» شهيد شده ، غلام رضا که شهيد شد ، عبدالمطلب اومد سر قبر غلام رضا نشست ، بعد هي با اون زبون كر و لالي خودش ، با ما حرف مي زد ، ما هم گفتيم : چي مي گي بابا !؟ محلش نذاشتيم ، هرچي سر و صدا كرد هيچ كس محلش نذاشت . وقتی ديد ما نمي فهميم ، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد و روش نوشت : شهيد عبدالمطلب اكبري ، بعد به ما نگاه كرد و گفت: نگاه کنید!
    بعدش هم خندید! ما هم خنديدیم. گفتیم حتما شوخیش گرفته، اون طفلك هم هيچي نگفت ، سرش رو انداخت پائين و يه نگاهي به سنگ قبر كرد و با دست، نوشته اش رو پاك كرد ، سرش رو پائين انداخت و آروم رفت . فرداش هم رفت جبهه . 10 روز بعد جنازه اش رو آوردند دقيقاً تو همون جايي كه با انگشت كشيده بود خاكش كردند . وصيت نامه اش خيلي كوتاه بود ، اينجوري نوشته بود:

    بسم الله الرحمن الرحيم
    يك عمر هرچي گفتم به من مي خنديدند ، يك عمر هر چي مي خواستم به مردم محبت كنم ، فكر كردند من آدم نيستم ، مسخره ام كردند ، يك عمر هرچي جدي گفتم ، شوخي گرفتند ، يك عمر كسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خيلي تنها بودم.
    اما مردم ! حالا كه ما رفتيم بدونيد هر روز با آقام حرف مي زدم ، و آقا بهم گفت : تو شهيد مي شي . جاي قبرم رو هم بهم نشون داد ، اين رو هم گفتم اما باور نكرديد!

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  8. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    113
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.40
    نوشته ها
    784
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    16
    تشکر شده در
    13 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط iemt نمایش پست ها
    سلام

    5 دقيقه قبل از اينكه برم يكي ديگه اومد نشست بغل دستم ، گفت : آقا يه خاطره برات تعريف كنم ؟ گفتم : بفرماييد !
    يه عكسي به من نشون داد ، يه پسر مثلاً 19 ، 20 ساله اي بود ، گفت : اين اسمش عبدالمطلب اكبريه ، اين بنده خدا زمان جنگ مكانيك بود ، در ضمن كر و لال هم بود.
    يه پسر عموش هم به نام «غلام رضا اكبري» شهيد شده ، غلام رضا که شهيد شد ، عبدالمطلب اومد سر قبر غلام رضا نشست ، بعد هي با اون زبون كر و لالي خودش ، با ما حرف مي زد ، ما هم گفتيم : چي مي گي بابا !؟ محلش نذاشتيم ، هرچي سر و صدا كرد هيچ كس محلش نذاشت . وقتی ديد ما نمي فهميم ، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد و روش نوشت : شهيد عبدالمطلب اكبري ، بعد به ما نگاه كرد و گفت: نگاه کنید!
    بعدش هم خندید! ما هم خنديدیم. گفتیم حتما شوخیش گرفته، اون طفلك هم هيچي نگفت ، سرش رو انداخت پائين و يه نگاهي به سنگ قبر كرد و با دست، نوشته اش رو پاك كرد ، سرش رو پائين انداخت و آروم رفت . فرداش هم رفت جبهه . 10 روز بعد جنازه اش رو آوردند دقيقاً تو همون جايي كه با انگشت كشيده بود خاكش كردند . وصيت نامه اش خيلي كوتاه بود ، اينجوري نوشته بود:

    بسم الله الرحمن الرحيم
    يك عمر هرچي گفتم به من مي خنديدند ، يك عمر هر چي مي خواستم به مردم محبت كنم ، فكر كردند من آدم نيستم ، مسخره ام كردند ، يك عمر هرچي جدي گفتم ، شوخي گرفتند ، يك عمر كسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خيلي تنها بودم.
    اما مردم ! حالا كه ما رفتيم بدونيد هر روز با آقام حرف مي زدم ، و آقا بهم گفت : تو شهيد مي شي . جاي قبرم رو هم بهم نشون داد ، اين رو هم گفتم اما باور نكرديد!

    یا علی
    سلام
    بسیار تکان دهنده بود.
    و عمر، شیشه عطر است! پس نمی ماند
    .... قطار منتظر هیچ کس نمی ماند

  9. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.33
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط زهرا روشن دل نمایش پست ها
    سلام
    بسیار تکان دهنده بود.
    سلام
    بله همین طوره.
    نتیجه اش هم این است که نباید هیچ کس را دست کم گرفت. درست همانی که اصلا فکرش را هم نمی کنی از اولیاء الله است. همیشه باید دیگران را برتر از خویش پنداشت. و به قول حضرت آقا اگر عیبی هم هست برای او همین یک عیب ظاهری هست و در حالیکه ما ممکن است هزار عیب ظاهری و باطنی داشته باشیم.
    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  10. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.33
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام

    بلندقد و هیکلی. توی مدرسه دروازه بان بود. همیشه وقتی به او می رسیدیم، می گفتم: « تو با این هیکلت خیلی تابلویی، آخرش هم سیبل میشی!»
    گذشت تا عملیات فاو. از رودخانه که گذشتیم خوردیم به سیم خاردارهای حلقوی. دشمن آتش می ریخت. نزدیک بود قتل عام بشویم که دیدم ستون حرکت کرد. جلوتر که رفتیم دیدم یک نفر خودش را انداخته روی سیم خاردار. بلندقد و هیکلی. از عملیات که برگشتیم، روی همان سیم خاردارها تابلو شده بود. مثل یک سیبل سوراخ سوراخ.

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  11. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    113
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.40
    نوشته ها
    784
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    16
    تشکر شده در
    13 پست
    آنلاين
    نامشخص
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    نقل قول نوشته اصلی توسط iemt نمایش پست ها
    سلام

    بلندقد و هیکلی. توی مدرسه دروازه بان بود. همیشه وقتی به او می رسیدیم، می گفتم: « تو با این هیکلت خیلی تابلویی، آخرش هم سیبل میشی!»
    گذشت تا عملیات فاو. از رودخانه که گذشتیم خوردیم به سیم خاردارهای حلقوی. دشمن آتش می ریخت. نزدیک بود قتل عام بشویم که دیدم ستون حرکت کرد. جلوتر که رفتیم دیدم یک نفر خودش را انداخته روی سیم خاردار. بلندقد و هیکلی. از عملیات که برگشتیم، روی همان سیم خاردارها تابلو شده بود. مثل یک سیبل سوراخ سوراخ.

    یا علی


    الله اکبر
    پس من کجا و...
    و عمر، شیشه عطر است! پس نمی ماند
    .... قطار منتظر هیچ کس نمی ماند

  12. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.33
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام

    کنکور که دادیم، آمد در خانه مان و گفت برویم. دستم را گرفت و برد ثبت نام و بعد هم اعزام. توی منطقه، وقتی پرسیدند کجا می خواید بروید، زود گفت: «تخریب.»
    با آرنج آرام زدم به پهلویش. از چادر که بیرون آمدیم، گفتم: «دیوونه! چرا گفتی تخریب؟»
    گفت: «آخه اینجا نزدیکتره.»

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  13. Top | #13

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.33
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام

    بیشتر از بیست سال بود که روی تخت می خوابید . 70 درصد بود. از گردن به پایین قطع نخاع بود. دکترای حقوق داشت.
    حتی خانواده اش فراموشش کرده بودن. لبخند می زد. حتی از زخم بستر هم شکایت نمی کرد.
    یک بار، ناگهان همه ی بدنش شروع به لرزیدن کرد ، حتی تخت هم می لرزید. منم می لرزیدم.
    رفتم عقب، سرمو پایین انداختم. از خودم شرمنده بودم. گریم گرفت.
    دعوام کرد گفت:
    رفتم جنگیدم تا تو گریه نکنی! فدای سرت.

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

  14. Top | #14

    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    شماره عضویت
    100
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    2.87
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته ها
    5,630
    تشکر تشکر کرده 
    2,946
    تشکر تشکر شده 
    2,047
    تشکر شده در
    686 پست
    آنلاين
    4 روز 10 ساعت 6 دقيقه 20 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    5 دقيقه 53 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط iemt نمایش پست ها
    سلام

    بیشتر از بیست سال بود که روی تخت می خوابید . 70 درصد بود. از گردن به پایین قطع نخاع بود. دکترای حقوق داشت.
    حتی خانواده اش فراموشش کرده بودن. لبخند می زد. حتی از زخم بستر هم شکایت نمی کرد.
    یک بار، ناگهان همه ی بدنش شروع به لرزیدن کرد ، حتی تخت هم می لرزید. منم می لرزیدم.
    رفتم عقب، سرمو پایین انداختم. از خودم شرمنده بودم. گریم گرفت.
    دعوام کرد گفت:
    رفتم جنگیدم تا تو گریه نکنی! فدای سرت.

    یا علی
    جانم به فدای این جانبازای مظلوم ومقتدر
    ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی تو...

  15. Top | #15

    تاریخ عضویت
    Nov 2012
    شماره عضویت
    178
    عنوان کاربر
    کاربر ممتاز
    میانگین پست در روز
    0.33
    نوشته ها
    628
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    1
    تشکر شده در
    1 پست
    آنلاين
    5 دقيقه 43 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    نامشخص
    سلام

    همسرش می گفت او برگشته است برای خاطر مظلومیت و تنهایی رهبر. توی حرف هایش هم اما و اگر نداشت. یک جمله ی خبری کامل بود که اصلا به اینکه غیرت ما ممکن است یک طوری اش بشود اهمیت نمی داد. انگار راست می گفت . اینکه او سرش را هم جا گذاشته و نیاورده با خودش شاید نشانه ای باشد بر شتاب اضطرار ایام.

    آن طرف تر هم بانویی از عربستان از رهبرش می گفت. رهبری که یک روزی از خاک های نرم کوشک گفته بود و این شده بود اول قصه آشنایی با عبد الحسین برونسی که حالا رسیده بود به مشهد و این زن هم از عربستان خودش را رسانده بود به مراسم استقبال از مسافر بی سر.

    یا علی
    ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ
    وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
    اول به خودآ گر به خودآیی به خدا
    اقرار نمایی به خدایی خدا

صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


SEO by vBSEO 3.6.1